آفتاب های همیشه

سلامتی ؛ بهتر از علم و ثروت...
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
 

همیشه به مادرش که از پزشک و حرفهای او ناراحت و نا امید میشد میگفت:باور کن هیچ مسئله ی خاصی نیست،دکتر ها فقط عادت دارند شلوغش کنند،گویا همراه با قسمی که خوردند که در کارشان متعهد باشند ،سوگند دیگری هم یاد کردند که همیشه بدترین شکل و انتهای یک بیماری را برای بیمار تصویر کنند ،اصلا انگار دوست دارند توی دل بیمار را خالی کنند.

گذشت ...

 امروز که مادرش دیگر نبود، خودش از پزشکش بدترین چیزها را شنید هیچ کس نبود همان حرفهای کلیشه ای را به او بگوید که البته چقدر خوب بود که کسی نبود این حرفها را بزند که اگر بود حالش از  این همه تکرار و بازی روزگار بدتر از این میشد.

 تمام پزشک هایی که در مورد واقعیت بیماری به خود بیمارشان دروغ میگویند و یا حداقل همه چیز را نمیگویند، مجبورند همه ی حقیقت را به همراه بیمار بگویند.

ولی وقتی بیمار تنها باشد چه؟اگر نقش همراه را هم خودش بازی کند ؟آنوقت تکلیف چیست؟

در این مواقع پزشک هیچ راهی ندارد جز اینکه حقیقت را بدون جا انداختن حتی یک واو به خود بیمار بگوید،بدون هیچ کمی و یا حتی کاستی،که البته  از این اتفاق خوشنود نبود.

در این گیرو دار و مکافات، همراهان بیمار هم وارد ماجرا میشوند و و عزم خود را جزم کرده اند که هر طور شده به تو ثابت کنند وقت داشتند همراه تو بیایند و ناراضی هستند از اینکه چرا در نبود آنها این کار را کرده است.

ولی غافل از اینکه علت نگفتن و یا شاید پنهان کاری آن بیمار از آنها هر چیز بوده است به غیر از اینکه نخواسته باشد مزاحمشان شود.

شاید میخواسته خودش هم بداند چه مرگش است،شاید میخواسته کامل بداند،میخواسته همه چیز را بداند.همه چیز را.

اصلا شاید دلش میخواسته راحت اشک بریزد و فقط غریبه هایی که در مطب نشسته بودند شاهد این اشک ها باشند، و یک دلیل محکم تر اینکه نمیخواست باعث ریختن اشکهای شما هم بشود .

مینویسم برای تمام عزیزانی که آن بیمار امروز ناخواسته باعث رنجششان شده است.

مینویسم برای تمام کسانی که با نبودن او  نگران و ناراحت شده بودند ولی...

ولی دلم میخواهد آنها هم کمی درباره ی حال و روز آن بیمار بدانند، حال و روزی که شاید به اندازه پر فروش ترین فیلم سال دیدنی بود.

حال و روزی که بخاطرش مسیر 300 متری و بدون ترافیک آزمایشگاه تا مطب دکتر را با چهار اشتباه و سه بار دور زدن ، در عرض نیم ساعت طی کرد و در مسیر بازگشت با یه نیمچه تصادف و سه احتمال تصادف خطرناک بالاخره توانست جسم نا- سالمش را که حالا دیگر دل خوشی از آن ندارد به خانه برساند و روی تخت بندازد.

منتظر جمع بندی این متن نباشید،جمع بندی ندارد،انتها ندارد،بدبختی و درد و مریضی که  آخر ندارد ،ته ندارد ،همینطور ادامه دارد تا وقتی مردم نادان باشند و به بیماریهایشان بی اعتنا ،این داستان همچنان ادامه دارد...

فقط یک چیز دارد آن هم نتیجه گیری است.نتیجه گیری  آن این است که وقتی درد و مرضی داریم مثل یک آدم متمدن از همان ابتدای بیماری به پزشک مراجعه کنیم تا حاد تر از آنی که هست نشود.کاش بدانیم اگر وقتی که به دکتر مراجعه میکنیم دیگر دیر شده باشد نه علم و نه حتی ثروت میتواند برایمان کاری کند.

به هر چه میپرستید قسم، با این پشت گوش انداختن ها،این امروز و فردا کردن ها برای هیچ کس عزیز تر نخواهیم شد؛این روزها همه گرفتار تر از آن هستند که بخواهند ناز دیگری را بکشند،که البته درست هم همین است.هر کس فقط و فقط خودش مسئول است و باید نگران سلامتی خود باشد.فقط خود خودش.

فرناز/ 9:10 شب

دلگرفته  و خسته از روز به این نحسی