آفتاب های همیشه

کاش غیر از خدا هیچکس نبود!
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۸
 

یکی بود یکی نبود؛
غیر از خدا کاش هیچ کس نبود 
ولی متاسفانه بود؛
یک نفر بود که ای کاش هرگز نبود
یک خوابی بود ولی رویا نبود
درسته رویا نبود ولی دروغ هم نبود
بررسی اعمال مردم تو اون دنیا توسط خدا بود،
ولی خدا خودش نبود!
خیلی ترسناک بود ولی کابوس نبود
اون یک نفر که گفتم ای کاش نبود
داشت با مامان حرف می زد، البته با صدای مامان.چون مامان خودش نبود
مامان راهنماییش می کرد و این اصلا حواسش نبود!
تو این گیرودارای بود و نبود
یهو یک اتفاقی افتاد که انگار اصلا قرار نبود
یک موجوداتی آدم ها رو پرت می کردن تو یک دره خیلی عمیق که تهش معلوم نبود.
یادتون هست گفتم یک آدمی بود که ای کاش نبود؟
همون آدم با یک موجودی شروع به صحبت کرد که اصلا آدم نبود!
این موجوده که مسئول بود ولی آدم نبود،
به این آدمی که دلم می خواست هیچ وقت نبود،
گفت تو برگرد به دنیا.اینجا از اول هم جای تو نبود.
اون آدمه برگشت و از اون به بعد دیگه تو همین دنیا بود
قرار بود همیشه باشه و حرفی نزنه دیگه از بود و نبود
همه صحنه ها یهو واقعی شد و دیگه هیچی خواب نبود
بعد از اون خواب همه چیز تغییر کرد و هر کسی که تا اون موقع بود،خوب بود و مهربون بود،از اون روز به بعد دیگه نبود!
خداجون؛
بغضم به اشک تبدیل شد از این همه بود و نبود
چی می شد این آتشی که تو این دل هست،اصلا نبود
یا حداقلش دنیا اینجوری نبود؟
کاش اصلا از اولش غیر از خودت هیچکس نبود...