آفتاب های همیشه

قبول کن مامان...
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤
 
زود رفتی مامان.قبول کن.
فضای این خونه همه ش تو رو از ما طلب داره.
هر چقدر ادای تو رو در بیارم؛
مثه تو آشپزی کنم و لباس بپوشم
بازم بابا و داداش می فهمن که تو نیستی
یعنی می فهمن من ،تو نیستم
زود رفتی مامان
هر کاری کنیم نبودنت رو جبران که هیچ،
ذره ای نمی شه نا دیده گرفت
زود رفتی،خودتم قبول داری .مگه نه؟
من که اعتراضی ندارم
شکایت هم نمی کنم.
قبول کردم،
اصلا چند وقته من حرفی در موردت زدم؟
گلایه ای کردم؟
الان هم دعوایی ندارم باهات.
فقط حداقل خودت بگو قبول داری وقتش نبود که تنهامون بذاری.
همین رو قبول کنی من دیگه هیچ حرفی از تنهاییام نمی زنم.
از درد و دلایی که دارم و یه دختر فقط به مامانش می تونه بگه هم هیچی نمی گم.اصلا تو قبول کن زود رفتی،من لال میشم کلا.
قبول می کنی؟
بعضیا رو دیدی مامان ؟فک میکنن غم نبودنت تا الان دیگه کم شده.
چقدر کم هوشه اون کسی که بگه بعد از دو سال،
نبودن مادر، کم رنگ
و جای خالیش، عادت میشه
این آدما چه فکری می کنن مامان؟
مادربزرگ عمه م بودی مگه؟ که نبودنت عادت بشه برامون؟
24 ساعت از شبانه روز پیش هم بودیم.الان عادته چی بشه؟
اگه گریه نکنم جلوی اونا یعنی اوکی هستم ؟
بی خیال اصلا.بذار خوش باشن.
از نظر من نبودنت درست شبیه یه غده سرطانیه،که هر روز نه تنها کوچیک نمی شه،بلکه بیشتر ریشه میده تو وجود آدم.
مامان آخه کدوم غده سرطانی رو دیدی که برای کسی عادت بشه؟
یا دردش کم بشه؟
قبول کن دیگه.نبودنت درد داره.از غده سرطانی بدخیم هم بدتر.
قبول کن.باشه؟