آفتاب های همیشه

روزنامه اعتماد یا حمام زنانه؟
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٩
 

تو تحریریه صدا از کسی در نمیامد و همه به کار خودشون مشغول بودن،
احساس کردم این سکوتی که باعث شده صدای تایپ بچه ها  به آن وضوح به گوش برسد یعنی مصاحبه ای را که یک ساعت بود می خواستم بگیرم دیگر وقتش رسیده.رکوردرم را وصل کردم به تلفن و یک طرف دفتر و خودکارم را گذاشته بودم و آن طرف سوالاتم را .یک نگاه دیگر به سوالات کردم و شماره آقای دکتر را گرفتم و از آنجایی که ابرو باد و مه و خورشید و فلک در کارند که من ضایع بشم به محض چاق سلامتی با جناب مصاحبه شونده، به طرزی ناگهانی تمام تحریریه پر شد از شور و نشاط و شادی و تمام کسایی که تا 45 ثانیه قبل به شدت هر چه تمام تر چشم در چشم مونیتور دوخته بودند و صدای تق تق کلیدهای کیبوردشون دست از سرمان بر نمی داشت یاد هم افتادند و وقتی مناسب تر از آن لحظه پیدا نکردند برای پیگیری مسائل صد سال گذشته شون و حرف زدن با یکدیگر !
همانطور که گوشی تلفن دستم بود و دیگر صدای آن سوی خط برایم واضح نبود،متعجب به این سو و آن سو نگاه می کردم که به یکباره چه بر سر بچه ها آمده و با خودم فک کردم آخر حمام زنانه است مگر؟خب چرا همه با هم یاد حرف زدن افتادید و از آنجایی که گاهی آنچه در ذهن دارم ناخودآگاه به زبانم می آید جمله ای از ذهنم بر روی زبانم سُرید و به گوش مخاطبم رسید.
و آن جمله شد موضوعی برای آنکه تا آخر مصاحبه همه ش یادش بیفتیم و خنده مان بگیرد.البته این را هم بگویم این اتفاق باعث شد فضای مصاحبه صمیمی شود و از این فرصت استفاده که چه عرض کنم،سو استفاده کنم کرده و هر چه می خواهم بپرسم نیشخند
... و آن جمله:
خطاب به جناب آقای دکتر گفتم:نوبری هستم آقای دکتر از حموم زنونه اعتماد تماس میگیرم!