آفتاب های همیشه

خنده های بی دغدغه
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤
 

دلم تنگ شده واسه اون خنده هایی که فکّت درد میگیره
 دل درد میگیری
از چشات اشک میاد ولی بازم نمیتونی جلوشو بگیری .
دلم از اون خنده های از ته دل می خواد،فکر کنم اسمش قهقهه بود...
چیزی که چندین ماهه بنا به دلایلی نه دیدم نه از اطرافیانم شنیدم!
دلم یه استاد می خواد که بگه اگه نمی تونید جلوی خنده تون رو بگیرید،برید بیرون
امروز یاد روزایی افتادم که کلاس مون رو  شش بار سر یک درس به بهانه های مختلف تغییر دادیم و استاده هم هی با ما پا میشد می اومد اون یکی کلاس و باز ما می گفتیم اینجا سرده،جامون رو عوض می کردیم و وقتی سر اون یکی کلاس می نشستیم از گرمای زیاد شکایت می کردیم کلاس بعدی رو به بهانه اینکه صندلی هاش لق میزنه و صدا می ده عوض می کردیم با کلاسی که مهتابیش چشمک می زد و تمرکز مون رو ازمون می گرفت و چند دقیقه بعد هم کلاس مقاله نویسی به پایان می رسید!
دلم هوای روزایی رو کرده که استاد حقوق در مطبوعات مانند پاندول ساعت ولی با سرعتی حدودا 5 برابر از اینور به اونور کلاس می رفت و بچه ها از ترس اینکه سر کلاسای بعدی سرگیجه نگیرن سرشون رو میذاشتن رو میز و سعی می کردن کوچکترین نگاهی به استاد نندازن
پ.ن:دل است دیگر،گاهی یاد خاطره های بی ربط و با ربط می افتد،بی خود و بی جهت خودش می گیرد،خودش باز می شود و معلوم نیست خودش از خودش چند چند جلو است؟!
"دل" است دیگر،اگر شعور و منطق داشت که "دل" نمی شد، می شد "عقل" ...