آفتاب های همیشه

روز ساده ولی دوست داشتنی
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۸
 

اول:خوب بود امروز
اتفاق های امروز بر خلاف روزهای قبل توانست از لحظه آغاز تا پایان طوری رقم بخورد که باعث شود من نام خوب را بر آن بگذارم
دوم:پر از آرامش بود امروز
شاید واژه خوب ساده ترین و ابتدایی ترین واژه ای باشد که بتوان بر روی امروز نهاد ولی منظور از خوب دقیقا همین است.ساده و ابتدایی.بر خلاف همه روزهای گذشته که پر از پیچیدگی ها و دردسرهای آدم بزرگاست،امروز ساده و بود و ابتدایی زیرا که پر از آرامش بود امروز.پر از آرامش و راحتی.
آخر:بی دغدغه بود امروز
شاید در نگاه اول بگوییم چقدر عالی که امروز یک روز خوب و پر از آرامش بود ولی دقیق تر که شویم متوجه خواهیم شد خیلی هم بی دغدغه بودن و غم نداشتن و غصه نخوردن و با کسی وارد بحث نشدن نمیتواند فاکتورهای کاملی باشد که یک روز را خوب بنامیم  وباید حتما یک اتفاق خاص و شیرین بیفتد تا بتوان یک روز را خوب نامید ولی برای من همین بی دغدغه بودن کافی بود تا بتوانم به امروز بگویم خوب و دوست داشتنی. امروز برعکس روزهای اخیر که مدام مشغول جر و بحث با این و آن هستیم و دغدغه دیر شدن و نرسیدن به کارها را داریم خالی از تنش بود و راحت هم تمام شد.پس من نام بی دغدغه را بر آن می نهم.
آخرترین:چرا دوست داشتنی بود امروز؟
اول همه خبرهای قتل و تجاوز و سرقت و حریق های کل این مرز پر گهر را می گیری و رد می کنی،درباره یکی از این زورگیری ها از یک کارشناس مصاحبه می گیری و سریع می نویسی.دبیرت از جلسه می آید و می گوید درباره این قتل از فلانی یادداشت می خواهم.وقتت بسیار اندک است و آن فرد راضی به صحبت نمی شود ولی در نهایت صحبت می کنی و می نویسی و آن را هم رد می کنی.این یکی با آن دیگری دعوا می کنند و تو آشتی شان می دهی،چای می نوشی و دوباره خبرها را چک می کنی.هیچ حرف اضافی و بی ربطی از کسی نمی شنوی و هیچ مخرب اعصابی هم نداری.صفحه ای که سه یا چهار روز در هفته مسئول بستنش هستی زودتر از همیشه تایید می شود و به سمت خانه می روی.بر خلاف همیشه مسیر روزنامه تا خانه پر از نبودن ماشین های دیگر است  و برای چند لحظه فکر می کنی شخصیت مهمی قرار است رد شود و خیابان را برای او بسته اند.بی توجه به این موضوع ها پایت را با خیال راحت روی پدال گاز می فشاری و زودتر از روزهای قبل بدهی به منزل می رسی.سفره پهن است و بوی خوش غذا راهرو را هم فرا گرفته.تا سر حد مرگ می خوری و سراغ وبلاگت می روی تا بتوانی همه را درشادی حاصل از روز به این راحتی و بی دغدغه ای شریک کنی .دست که از نوشتن می کشی سی دی را در کامپیوتر قرار می دهی و برای دیدن یک فیلم هیجان انگیز زیبا آماده می شوی.
پ.ن:امروز را دوست داشتم.خدایا یعنی می شود فردا هم دقیقا همین شکلی باشد؟حتی ساده تر و زیباتر از امروز.هر چقدر ساده تر زیباتر...