آفتاب های همیشه

برای عسلی که بهانه زندگی است...
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۸
 

 

 

انقدر این روزها و این ساعت ها ذهنم متلاطم و آشفته ست که اصلا نمی دانم در این نیمه شب پاییزی، کجای افکارم داشتم دست و پا می زدم که یه مرتبه بین این همه درگیری ذهنی یاد کسی افتادم که اگر اسم خواهر رویش نمی گذارم به این خاطر است که خودم خواهر ندارم و نمی دانم رابطه دو تا خواهر با هم چگونه است،نمی توانم بگویم او از یک خواهر بهتر است یا نه اما آن چیزی که در اطرافیانم و بین خواهر ها با همدیگر دیده ام باعث شده بدانم رابطه من و این آدم از رابطه دو خواهر خیلی بیشتر است،نزدیک تر و یا اگه بخواهم بهتر بگویم ساده ترو قشنگ تر والبته عمیق تر است.

عسلم است این آدم.خواهر،دوست و رفیقم است.

دقیقا نمی دانم این رابطه یا دوستی یا هر چه که اسمش را بگذاریم ازچه روزی و در چه سالی بود که شروع شد ولی می دانم که دقیقا از روزی که شروع شد تا الان همه لحظات تلخ و شیرین مان با هم بوده و به جرات می توانم بگویم من و عسلم از دو تا خواهری که از بدو تولدشون در کنار هم هستند،خاطره های بیشتری داریم و حتما لازم است بگویم که این خاطره ها همه شان هم شیرین نیستند!شاید همه برای زیبا جلوه دادن رابطه های دوستیشان دلشان می خواهد بگویند خاطرات شیرینی با هم دارند ولی من نه تنها هیچ ابایی ندارم از اینکه بگویم بیشتر خاطره هایمان به خاطره های شیرین اطلاق نمی شود بلکه افتخار می کنم به اینکه بگویم در کارنامه دوستی خودم با این آدم، به اندازه موهای سرمان هم خاطره بد از روزهای سخت داریم.این به آن معنی نیست که در کنار هم خوش نبودیم که روزهای سختی برایمان رقم خورده،هرگز،همه اطرافیان و دوستانمان در جریان هستند که ما همیشه در کنار هم مشغول خنده و شادی هستیم و به بمب انرژی همه جا معروف.حرفم به این معنی بود که روز سخت و ساعت زجرآوری در این مدت نداشتیم مگر اینکه در کنار هم بودیم، غصه ای نخوردیم مگر آنکه هم پیاله هم بودیم و اشکی نریختیم مگر در آغوش هم...
در این میان اما برخی دوست نماها که اندک نبودند نیز بیکار نماندند و تمام قوای خود را برای بر هم زدن یا حداقل کاستن این همه ارتباط قوی به کار گرفتند و در عوض تلاش همه آنها طناب رابطه ما هر روز و هر لحظه با صبرو حوصله در هم تنیده ترشد و به ریسمانی قطورتر تبدیل.هر روز که از کسی حرفی از هم شنیدیم و به اصطلاح هر زیرآبی که زده شد با اندکی تحمل حل شد واین دوستی پاینده تر.
برمی گردم به همان بحث ابتدای مطلب.نمی دانم داشتم به چه چیز فکر می کردم که به یاد عسلم افتادم ولی می دانم به جاهای سختش رسیده بودم و نیازمند تسلی های زیبایش بودم که به گوشه ای از اتاق خیره شدم و به او فکر کردم و فارغ از مشکلات این روزهای خود اندکی هم به او اندیشیدم.به اویی که در مقابل اتفاقات ناگوار زندگیم،در پستی و بلندی های مشکلاتم و در سخت ترین لحظه ها دستانم را در دست گرفته و گفته" درست میشه".آره.در همین حال و احوال بودم که توانستم خود را از تخت جدا کنم ، کامپیوتر را روشن کنم و چند خطی برایش و به نامش بنویسم و هر خطی که تایپ می کنم دستی هم بر تخته بکوبم تا خدای نکرده ،هفت قرآن به میان این رابطه زیبا چشم نخورد.باور کنید آدم بدبینی نبوده و نیستم و این را هر کسی که با من آشنا می شود به زودی متوجه می شود ولی در مورد این موضوع خاص به چشم خوردن عجیب اعتقاد دارم.اصلا چرا راه دور برویم ،کمتر از دو ساعت نگذشته بود از حرف م.ع که "خوش بحالت بخاطر داشتن چنین دوستی ،اگر من چنین دوستی داشتم دیگر هیچ نمی خواستم " و همین جمله کافی بود که من و عسلم چشم خوردیم و  سر موضوعی بیخودی همچون یک ماموت و دایناسور به جان هم پریدیم و اوقات تلخی کردیم.ولی خدا را شکر در مسائل دیگر مثلا کاری،هر چقدر برخی از اطرافیان خواستند ما را رقیب جلوه دهند و کاری کنند که برای ارتقای خود از پیشرفت دیگری جلوگیری کنیم  در عوض در لحظه به لحظه زندگی کاری نیز در کنار هم بودیم و تا آنجا که میشد به هم کمک می کردیم.
در مورد قهرهای مان اما لازم است موضوعی را عنوان کنم که هم شنیدنش برایتان خالی از لطف نیست و هم شاید با دانستنش دیگر نام دوست را بر روی هر کس نگذارید.
تمام روزها و ساعت هایی که از هم دلخور بوده ایم و کلامی با یکدیگر حرف نمی زدیم،از طریق دوستان دیگر و یا خانواده های مان از حال هم خبر داشتیم و دلمان شور یکدیگر را میزد.جالب تر آنکه وقت هایی که به اصطلاح قهر هستیم و در خیابان می رویم تفاهم مان با هم بیشتر است و هر کاری که آن یکی انجام بدهد از او پیروی می کنیم.به فرض اگر در حالت عادی برای انتخاب یک مغازه یا رستوران با هم بحث می کنیم که وارد کدامیک شویم،در حالت قهر به هر کدام که آن دیگری وارد شود می رویم و هیچ نظری از خود نداریم و به طرز وحشتناکی به نظر هم احترام می گذاریم! خلاصه داستان هایی داریم که نگو و نپرس.

حرف آخر: از ته دل از خدای بزرگ می خواهم همه پاداش هایی که می خواهد به من بدهد و اتفاق های خوبی که قرار است برایم بیفتد را لغو کند و فقط عسلم را تا روزی که نفس می کشم در کنارم سالمِ سالمِ سالم نگه دارد که اگر نباشد نمی دانم چطور می خواهم به زندگی ادامه دهم،زندگی یی که حالا با فکر کردن چند لحظه درباره اش هم چشمانم خیس شد و با وجود آنکه بغضم را سه ثانیه یک بار قورت می دهم باز هم اشک هایم سرازیر شده است...

 حرف آخرِ آخر:شرمسارم که نمی توانم دعا کنم که خدا چنین دوستی نصیبتان کند که اگر دعا کنم هم ایمان دارم بی نتیجه خواهد بود چرا که همانند این عسل پیدا نمی شود .هیچ گاه،هیچ جا!