آفتاب های همیشه

همه را به یک چوب نَرانیم...
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥
 

 

می نویسم .از دروغ،از تهمت،از دو رنگی هایی که در بعضی ها حتی چند رنگش هم این روزها موجود است.

می نویسم از اینکه کسانی ،آمدند،دروغ گفتند،خیانت کردند،دورو و چند رنگ بودند و رفتند.رفتند و اکنون در بهترین مشاغل و جایگاه ها زندگی خوش شان را سپری می کنند و اما ما...منظورم از ما همه کسانی است که دروغ نگفتند و تهمت شنیدند،خیانت نکردند و انگ خیانت بهشان زده شد.دورنگی نکردند و  در عوض چند رنگی به آنها نسبت داده شد.

امروز با اشک می نویسم.اشک از رفتارهای همه آنهایی که الگوی من هستند.بد وخوب را به من آموختند و امروز خودشان بی انصافی کردند. می خواهم به همه آنها که می گویند،سرطان علاج ندارد،ایدز بدترین بیماری  و ام اس سخت ترین بیماری است ثابت کنم،آن چیزی که چاره و علاج ندارد تهمت ناروا شنیدن است،راستی این دیگر چه ترکیبی است؟تهمت ناروا!!!مگر تهمت روا هم وجود دارد؟مگر می شود کسی به کسی دیگر تهمت بزند و روا باشد؟نفس تهمت دروغ است.لغت نامه دهخدا هم همین را گفت.گفت تهمت یعنی نسبت دادن عمل انجام نشده و یا حرف نزده به کسی.

اصلا ناروا بودن و روا بودنش به کنار.بحث من سر کسانی است که با انجام دادن کارهای زشت شان،با دوست داشتن های پوشالی شان،با دل های گاراژ مانندشان ذهنیت های بدی برای مخاطبین امروز ما ایجاد کرده اند.منظورم از "ما" را پیش تر گفته بودم."ما" همان زخم خورده هایی هستیم  که به جرم دوم بودنمان،به جرم از اول نبودنمان،به جرم سادگی های مان،باید جواب پس بدهیم،باید پای لرز خربزه ای بنشینیم که هرگز نخوردیم.باید دهانمان از آش نخورده ای بسوزد که هرگز لب نزده ایم.

اینکه انقدر تاکید دارم بدانید منظورم  از "ما" چه کسانی هستند از این است که از آتشی که گرفته ام هنوز دارم می سوزم. با وجود کولر بسیار قوی که بادش توانایی آن را دارد که هر کسی را در چله تابستان سرما بدهد و ذات الریه کند،من با وجود نشستن در برابر این باد دارم می سوزم.

تویی که می خوانی و می خواهی بگویی بزرگش کرده ای،شلوغش کرده ای و نهایتا بگویی:"اوکی،تو درست می گویی اما یادم ماند".این بار من به تو هشدار می دهم،من به تو می گویم این کارت یادم می ماند،اینکه هر بار آتشم می زنی و مانند سیمرغی که از آتش جان دوباره می گیرد منتظر می نشینی تا دوباره همان شوم که بودم.گوش هایت را باز کن،ذره ذره اجزای بدنم از این آتشی که برایم افروخته ای دارد ذوب می شود و از بین می رود.نمی گویم هشدار می دهم برای رفتنم،نماندنم و یا پشت پا زدن به دوست داشتن هایم.ولی قسم می خورم دستان لرزانی که امروز این کلمات را پشت سر هم تایپ می کند،این مغزی که هدایت این کلمات را به عهده دارد و در نهایت چشمی که جایگاه هر کلمه را بر روی این صفحه سفید تعیین می کند،همه و همه در حال نابودی و رو به زوال است.

می دانم که می خواهی مثل همیشه بگویی:یک موضوع را بغلش نکن،فراموش کن و بگذر.این بار می خواهم بگویم توانایی گذشتن هایم کم شده است ،کسی که از تمام اتفاقات ریز و درشت  و با اهمیت و کم اهمیت و بی اهمیتش هر روز برای تو می گوید،کسی که بدترین اتفاقات را  در موردت دیده و لب از لب نگشوده،کسی که صبرش یک سور به ایوب زده حقش این نیست.حداقل کاری که برای جبران محبت هایش می توانی انجام دهی تهمت نزدن و نسوزاندنش است.حواست را جمع کن.آنقدر جمع که وقتی به خودت آمدی دیر نشده باشد.حواست باشد همه را به یک چوب نرانی.همان طور که قیافه آدم ها متفاوت است،رفتارهای شان هم هانقدر متفاوت است...­