آفتاب های همیشه

نوشدارو پس از مرگ سهراب
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥
 

اندر احوالات خانواده سه نفری ما

این قسمت:دزدی از انباری:

- تو آخرین بار رفتی انباری

-اِ؟ می گم تو دیروز از من کلید گرفتی

-اون پریشب بود کلید رو گرفتم ازت.تو دیشب باز رفتی انباری که کتابات رو آوردی.

-اون پریروز بود.که شبش سر شام تو گفتی کتابات رو چیدی؟

-من سر شام دیشب گفتم.که دقیقا یادمه مرغ داشتیم.پریشب مگه مرغ داشتیم؟

-تو اون دفعه هم رفتی در رو باز گذاشته بودی.یادمه

-یعنی من نمی دونم دیروز رفتم انباری یا پریروز؟

-پس یعنی من آلزایمر دارم دیگه؟

 و این حکایت مکالمه برادر و پدر من در دقایقی پیش است.همان وقتی که  پدرم برای برداشتن وسیله ای به انباری رفت و متوجه شد اسپیلیتی که چند روز پیش خریده  و در انباری قرار داده بودند،چمدانی پر از لباس های زمستانی و چادر کوه مان  به طرز کاملا حرفه ای به سرقت رفته است.

در این گیرو داری که اسپیلیته یک میلیون و چهارصد هزار تومانی مان را دزدیده اند ،بحث این دو نفر هر لحظه جذاب تر می شود و من غم از دست دادن تازه از دست رفته را فراموش کرده و به شدت مجذوب این مکالمه شده ام.مکالمه ای که حالا بعد از بحث درباره اینکه چه کسی در انباری را قفل نکرده بود،نوبت به آن رسیده بود  که درباره اینکه چه کسی موضوع را به اطلاع مدیر ساختمان برساند بحث می کنند.

پدر- اسم این مدیر ساختمون چیه؟

فرهاد-نمی دونم

-پدر-تو هم نمی دونی؟

من-چرا.آقای مدیر ساختمون( و می خندم)

پدر-یعنی سه دقیقه نشده یک میلیون و چهارصد تومان از دست دادیم.تو شوخیت گرفته؟

من- نمیدونم خب اسمش رو.

فرهاد-راست میگه دیگه

یعنی تمام اتفاق ها و بحثی که انجام شد یک طرف،اینکه در این شرایط به من گیر داده اند که تو چرا شوخی می کنی هم یک طرف.خب مگر تقصیر من است که روحیه ام همیشه شاد است.

نقطه اوج داستان حالا اینجاست که وقتی پدرم ،برادرم را  شاد و بی خیال،در حال نواختن پیانو دید با تعجب از او خواست که اگه دارد شوخی می کند و خودش برداشته  است زودتر بگوید !!!برادرم هم که مثل من از نظریه جدید پدرم  شنبلیله های سبز و تازه ای روی سرش روییده بود با تعجب از پدرم پرسید :آخه چرا من باید این کار را کرده باشم؟فقط یک دلیل لطفا؟

پدرم در جواب او، قیافه شاد برادرم رو دلیل حرفش عنوان کرد و گفت: آخه خیلی راحت نشستی داری پیانو می زنی.آن هم آهنگه شاد!برادرم همونطور که با موزیک شادی که  می زد حالا حرکات موزونی هم انجام می داد گفت:آیه ای در انجیل میگه:"هر کس ردای تو را برد،قبای خود را نیز از او دریغ مکن.زیرا که او نیازمند بوده است" واین هست علت آرامش من.

پدرم سری به نشانه تاسف تکان می دهد و به من که در حال آماده کردن شام هستم می گوید میل ندارد و باز صدای برادرم از اتاقش به گوش می رسد که گفت:همین که پسرت سالم است و می تواند به این زیبایی پیانو بنوازد باید خدا را شکر کنی و هیچ چیز دیگر اهمیتی نداشته باشد.

پدرم این بار با قفل و کلید و طناب و تجهیزات به سمت در رفت.گویی تصمیم داشت انباری را قفل و کلون کند.دقیقا مثل نوشدارویی که بعد از مرگ سهراب برایش به ارمغان آوردند.می گفت "قفل درست و حسابی  ندارد،فردا می آیند فرش را هم بر می دارند و می برند". و همینطور که می گفت مصمم تر شده بود برای رفتن و انجام دادن آن کار.گویی تا قبل از اینکه این دلیل را به ما بگوید خودش هم نمی دانست .

در همین حالی که به سمت در می رفت آخ بلندی گفت.

من-دیگه چی شده؟

پدر-قلم تراشم* هم تو چمدون بود.

من-مطمئنی؟

فرهاد از اتاق- ای وای، ای وای، ای وای

* توضیحات:قلم تراش پدرم که همچون فرزندانش آن را دوست داشت قلم تراشی  فوق حرفه ای بود که آن را  در سال  1387 به قیمت هفتصد هزار تومان خریداری کرده بود و نمونه اش در ایران وجود ندارد.