آفتاب های همیشه

کجایند فرزندان پر ادعا؟!
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٧
 

در حیاط آسایشگاه
اولین دفعه ام نبود که به خانه سالمندان سر می زدم ولی اولین دفعه ای بود که انقدر تحت تاثیر قرار می گرفتم،اولین باری بود که برای غریبه ای اشک می ریختم و شاید اولین باری بود که دلم از وجود داشتن این همه خونواده ی بی مسئولیت و بی انصاف شکست...
خیلی بد هم شکست،طوری شکست که صدای شکستن آن تا آن سوی آسایشگاه رفت.همان جا که آن آقای سالمند منتظر من بود،من که قرار بود برایش سیگار بخرم.همان سویی که خانمی از من می خواست به او  قول بدهم به پسرش بگویم در این هفته برای دیدن مادرش بیاید.پسری که من با اینکه او را هیچوقت ندیده بودم ،می دانستم تا چه حد بی معرفت و قدر نشناس است.
همه ی این ها را از حرفای این خانم (که تقریبا میشد گفت از دوری فرزندانش کم آورده بود) فهمیدم.هر چقدر بیشتر متوجه می شدم بیشتر آتش میگرفتم و هر چقدر بیشتر به حرف هایش گوش می دادم بیشتر می سوختم.

چشم هایی همیشه منتظر...
در این میان، آن چیزی که از همه بیشتر هر کسی را رنج می داد و هر بیننده ای را آزرده خاطر می کرد،دیدن انتظار کشیدن بیهوده ی خانم میانسالی در انتهای سالن بود.(همین خانمی که عکسش رو می بینیم) تک تک خطوطی که روی صورتش بود نشان از درد های او داشت که سالهای سال می خواسته از فرزندانش پنهان کند،چرا که فکر می کرد نکند اگر فرزندانش متوجه آن دردها بشوند آرامش شان بر هم بریزد! نکند نتوانند درس های شان را به خوبی بخوانند! نکند نگران شوند! این "نکند"ها هر سال با بزرگ شدن فرزندان بیشتر میشد و خطوط روی صورت این پیرزن عمیق تر.
بگذریم؛ رو به در نشسته بود و آنطور که دوستانش تعریف می کردند هر روز همان جا منتظر فرزندانش بود،همان فرزندانی که به گفته ی سوپر وایزر آن بخش در آن سوی دنیا مشغول لذت بردن از زندگی شان بودند و تنها موضوعی که حتی به ذهنشان هم خطور نمی کرد،وجود مادری  بود که در گوشه ای از این دنیا چشم انتظارشان است و در جواب کسانی که از آنها درباره مادرشان می پرسند و یا در جواب وجدان شان (اگر گاهی بیدار شود)،قطعا با انداختن چینی بر روی پیشانی خواهند گفت: (هر کس زندگی خودش را دارد،آدم که نمی تواند تا آخر عمر به پای پدر و مادر مریض و از کار افتاده اش بسوزد.

 کجایند فرزندان پر ادعا؟!

شاید هم حق با آنهاست!مگر مادر، خودش را برای فرزندانش پیر کرده است؟مگر شب هایی که او تب کرده است مادرش تا صبح بر بالین او بیدار نشسته است ؟ اصلا مگر مادر محبتی در حق فرزندش می کند که حالا فرزندش بخواهد هنگام سالخوردگی و از کار افتادگی در صدد جبران آن محبت ها بر آید؟!!!!!
مغزم پر از فکر هایی است که توان جا دادن همه آنها را در سرم ندارم و اگر هم بتوانم همه شان را جا بدهم،قطعا قدرت پردازش شان را ندارم. یکی از این فکر ها آن بود که خیلی مایل بودم بدانم که این پیرزن به چه چیزی  فکر می کند؟چه چیزی ذهنش را تا این اندازه مشغول کرده است؟ تا آن اندازه که صدای حاج خانوم گفتن های من را بار چهارم شنید.وقتی هم شنید با اکراه جواب داد.انگار دوست داشت هنوز فکر کند.نمی دانم به چه چیزی،ولی می دانم که هر چه هست (طبق گفته ی پرستارها)هر روز دارد بهشان فکر می کند و هر روز به هیچ نتیجه ای نمی رسه، و هر روز غمگین تر می شود.کمی که بیشتر به حرف هایش دقت می کنم،متوجه می شوم شاید این پیرزن دارد به این فکر می کند که کجای زندگی اش خطایی مرتکب شده است که عاقبت اش  زندگی در این جا و دور از فرزندانش شده است،شاید هم دارد به این فکر می کند که ای کاش همان موقعی که شوهرش از این دنیا رفته بود او هم با او رفته بود تا هرگز شاهد ناخلفی فرزندانش نمی شد.

 آری؛این پیرزن گرچه به ظاهر به در انتهای سالن خیره شده بود ولی من عمق نگاه پاکش را آن سوی دنیا یافتم، آنجایی که فرزندانش با خوشی روزگار می گذراندند، درست آنجا،میان خانه های فرزندانش...

 پ.ن: درباره این اتفاق فقط یک موضوع حقیقت دارد، اینکه این سالمندان  از کار افتاده از ابتدا نه سالمند بودند و نه مریض.روزگار گذشته است،پیر شده اند و مریض،روزگار می گذرد،پیر خواهیم شد و مریض...