آفتاب های همیشه

همه چی آرومه...
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠
 

شــــب ساکت است و جـــــــاده بی انتها،
مَلَـــــــس ترین هوای بـــــــــهاری،ریه هایت را نوازش می دهد،
یک طــــرف رودخـــــانه
و آن طرف پوشیـــــــده شده از صـــخره هایی است که انـــــگار هیچ گاه تمامی ندارند
صخره هایی که ســــــایه هایشان در این تاریــــک،روشــــنه نزدیک صبح،
گــــــویا تا نزدیکی مــــــــــــاه کشیده شده است!
و هوای گرگ و میشی ،
که کوهستان را در این ساعت
که نه صبح است و نه شـــب،مخوف تر جلوه می دهد.

مــــــــــن ،
او .....

عزیزترین موجود زندگیت تو را می نگرد،
نزدیـــــــــک تر از آن است که بتــوانی تصور کنی
طوری که می پنــــــــــداری از خودت هم به تو نزدیـــــــــک تر است!

صــــــــــــدای پای آب
و صدای آواز جیرجیرکان سرخوشی که گویا این همه زیبایی را جشن گرفته اند،
روح و روان هر شنونده ای را تسکین می دهد.

خدایـــــــــــــا ؛
دیگر هیچ چیز کم ندارم،
اکنون تمام زیبایی هایی که در این دنیا خلق کرده ای را در دستانم گرفته ام،
و با تــــــمام وجود لمـــــــسشان می کنم،
خدایا چه میشود ،
چه می شود همیـــــن الان جــــــان من را بگیــــری؟
آخر همیـــن جا و در همیـــن لحظـــه همه چیـــــز آرام است،
من دیـــــگر هیچ چیـــــــــــز، کم نـــــــدارم
آری؛
هیـــــــــــــچ چیــــــــــــــــــز ...

فرناز/بهار 91/ساعت 7 صبح