آفتاب های همیشه

نصایح الفرناز/جلد دوازده
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
 

باید وقتی پیشش هستی دلت بخواد که تمام ساعتهای دنیا متوقف بشن،
باید از اینکه چرا امروز یه جور دیگه حرف میزنه نگران بشی،
باید وقتی میبینی پیش تو گوشیش سایلنته تنها فکری که بنظرت میرسه این باشه که دلش نخواسته وقتی کنار توئه کسی مزاحمش بشه،
باید حاضر باشی عزیزترین و معنوی ترین چیزی که تو دنیا داری وشاید هر روز به وسیله ی اون به آرامش میرسی رو بهش هدیه بدی،
باید دلت شور بزنه که امروز نهار چی خورده؟اصلا خورده یا بازم وقت نکرده؟
باید بخاطر گرفتن دستاش حاضر باشی دو ساعت و چهل و پنج دقیقه تو ترافیک بمونی تا بهش برسی و نهایتا بیست دقیقه بتونی ببینیش،
باید وقتی بارون میاد دل تو دلت نباشه که لباسش به قدر کافی گرم هست یا نه؟
باید وقتی دلت میگیره،تو ذهنت اون اولین کسی باشه که با فکر کردن به وجودش به آرامش واقعی برسی،
بایدِ بایدِ باید اینا باشه، اگه اینا وجود نداره ،اصلا این رابطه وجود نداشته باشه بهتره.
بخدا بهتره،به پیر به پیغمبر بهتره.
از ترس تنها بودن،تنها شدن،تنها موندن وارد هر رابطه ای شدن عواقب خطرناکی بدنبال داره
کاشکی بدونیم ،وقتی فکر کنیم با هر کَس بودن،از تنها بودن بهتره،احمقانه ترین فعل دنیا رو انجام داده ایم.
والسلام...
نصایح الفرناز/جلد دوازدهم/فصل پنج