آفتاب های همیشه

آری،او فقط باشد...
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٢
 

دلم فریاد میخواهد،سرد است،یار میخواهد

کسی گر نیست، پس ارچه خروشانم؟

وگر هم هست،در تاریکی امشب

که تنگ و خسته و بدحال است این دل

چرا بی برکت است دستم ز دستانش

چرا چشمم تهی از پرتو رخشان چشمانش

ولی او هست

همین که آگَهَم می آید او فردا،همین که بو کشم عطرش

و میدانم که اویی هست

همین از بهر من کافیست

فقط باشد

نبود و بودش از بهر من و این است و او

کِی ،چون مهم باشد ؟

آری،او فقط باشد...

 

فرناز/2:40 شب

برای اویی که هست ولی هرگز نیست.