آفتاب های همیشه

بهترین و بدترین لحظات زندگی‌ام در زندان بود
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۱
 

13سال از بهترین دوران زندگی‌اش را در زندان بود. 13 سال متوجه نشد زندگی چیست، آرامش کجاست و در کنار خانواده بودن چه طعمی دارد. حالا همه اینها را به دست آورده ولی به قیمت از دست دادن 13 سال از بهترین دوران زندگی‌اش. به قیمت ندیدن و حضور نداشتن در مراسم ختم عمو و خیلی از عزیزان دیگرش، نبودن در عروسی پسرخاله‌یی که با او همبازی بود و خبر نداشتن از اوضاع خانواده‌اش. خانواده‌یی که در فقر به سر می‌برد و او 13 سال پیش برای بیرون کشیدن‌خانواده اش از آن شرایط تن به ازدواج با مردی داد که 12 سال از پدر خودش بزرگ‌تر بود.

پ.ن:کبری رحمانپور نه از دیار دیگری آمده و نه خشونت را بلد است،او فقط در بدترین شرایط زندگی در کنار بدترین و سخت ترین آدم ها بُرخورده و آنقدر از آنان زخم خورده و جفا دیده که در نهایت کاری کرده که شاید همه ما نیز در چنین شرایطی همان کار را انجام بدهیم.ضمن اینکه افرادی هم بودند که در آن روزها برای ارتقا رتبه و مقام خود شان سعی در حاد کردن و پیچیده نشان دادن پرونده او داشته اند و همان آدم ها روزگارش را سیاه کردند، ولی کبری بر خلاف ظلمی که بهش شده، آنها را بخشیده و دوست ندارد اسمی از آنها بر سر زبان ها بیفتد.

 

1:گفت و گو با او بیش از پیش مصمم ترم کرد که برچسب قاتل را از روی متهمان به قتل بردارم و از دید بالاتری به آنها نگاه کنم.کبری 13 سال پیش مرتکب اشتباهی شده که تاوان این اشتباه را بیش از آن که باید،پرداخت کرده و حالا دیگر وقت تجربه کردن آرامش است.کبری آنقدر رئوف است که حتی هنگام بازگوی خاطرات مشترکش با شهلا جاهد به پهنای صورتش اشک می ریخت ...کبری عین خود ماست.همه ما...

2:خوشحالم دوستی به مهربانی کبری یافته ام و ناراحتم برای همه آن خبرنگارانی که هنوز هم پس از اثبات خیلی اشتباهات و ناحقی ها در پرونده کبری،هنوز هم در تیترهای خود با نام "عروس سیاه بخت" از او یاد می کنند و آزادی اش را با او جشن نمی گیرند! از یافتن دوستی به سادگی کبری بی اندازه خوشحالم...

3:گفت و گوی "اعتماد" با کبری که در فضایی صمیمی در منزل ساده پدری او انجام شد را در روزنامه 21 خردادماه بخوانید.

لینک گفت و گو در "اعتماد"

http://etemadnewspaper.ir/Released/92-03-21/97.htm


 
 
کِلاپ چه بدی داشت که یک بار نخوردی؟
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٩
 

داستان های باور نکردنی:
این داستان:کِلاپ چه بدی داشت که یک بار نخوردی؟

هرگز دلم نخواسته پسر باشم به جز یک مورد.  صریح مطلب نوشتن در فیس بوک!
هر وقت به این جور موارد بر میخورم فکر می کنم کاش پسر بودیم.پسر بودیم و می تونستیم تو اینجور پست ها مثل پسرا چارتا فحش آبدار هم بدیم که حق مطلب ادا بشه.
ولی فعلا که نیستیم.پس دهنمون رو می بندیم و با اصول رعایت ایمنی که النگوهامون آسیب نبینه و خدای نکرده نشکنه فقط ماجرا رو روایت می کنیم.
نمی دونم اونی که میشینه تعیین می کنه چه اتفاقی تو چه ساعتی از زندگی ما باید بیفته(حالا فرشته سمت چپ و راستش به کنار) آیا مثقالی شعور براش تعبیه نشده که همه اتفاق های ناخوشایند رو نباید تو یه روز قرار بده؟اصلا اتفاق خوشایند و ناخوشایند براش تعریف شده؟
شما حساب کن بعد از اینکه با یک تلفن مسخره کاری با ناراحتی از خواب بلند میشی و 12 دقیقه ت صرف این میشه که به کارشناس حقوق مملکت توضیح بدی چرا مطلبش امروز چاپ نشده و دَبِل چیه و صفحه لایی به چه کار می آد،این تموم می شه و در راستای اینکه باید بالاخره بلند بشی و بری سر کار وزندگیت،به هر جون کندنی هست با کاردک خودت رو از رو تحت جمع می کنی و شیر رو میذاری داغ بشه .آقا داغ شدن شیر همانا و پخش شدن آهنگ rain over me پیت بول از پی ام سی همانا.خب شما باشی میری اون رو ببینی یا عین احمقا زل می زنی به قابلمه شیر؟آفرین.منم همین رو میگم.پس زل زدم به قابلمه شیر که ناغافل سر نره!
درسته داشتم شیر رو نگاه می کردم ولی فقط به جان خودم فقط 30 ثانیه رفتم یه تیکه ش رو ببینم و زود برگردم ولی اون قابلمه حاوی شیر، انقدری شعور نداشت که به احترام اون دقایقی که بهش زل زده بودم که هیچ کدوم از شماها این کار رو نمی کنید حرمت بذاره و سر نره و بدون توجه به این موضوع که دقیقا 12 ساعت پیش گاز رو پاک کرده بودم خودش رو ول کرد رو تمام گاز و زندگی رو به گند کشید.
راوی که خودم باشم می گه همینجوری داشتم بین لایه های شیر روی گاز که حالا دیگه زرد شده بود به حقیقت داشتن مقوله ای به نام شانس فکر می کردم که برادرم زنگ زد و گفت: "اون مدارکی که برای فلان کار دادی ناقص هست و فقط تا دوشنبه میتونی برطرف کنی".گفتم پس خبرم دو تا تخم مرغ بشکونم بخورم و برم دنبال جور کردن نقص پرونده م.با این امید تخم مرغ رو انداختم تو ماهیتابه و نمک رو برداشتم.غافل از اینکه ظرف نمک رو یه نامسلمونی باز کرده بود و فقط درپوش رو روش قرار داده بود ونپیچونده بود که در ظرف کاملا بسته بشه،خب پر واضحه که چه اتفاقی رخ داده.ظرف رو بر عکس کردم که از تو اون سوراخاش دو تا دونه نمک بریزه رو این تخم مرغا که در ول شد و کل ماهیتابه شد دریاچه ارومیه در این روزها.اونجا بود که با خودم فکر کردم "کِلاپ چه بدی داشت که یک بار نخوردی"؟
در همین راستا سوییچ رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.اون بنده خدایی که قراربود مدرک ما رو بده فک و فامیلش سَقَط شده بودن و رفته بود دهاتشون.دیگه کم کم داشتم دور وبرم رو خوب نگاه می کردم که هر جور شده دوربین مخفی رو پیدا کنم که چراغ بنزینم روشن شد.همونطور که داشتم تلفنی با دوستم غیبت بخت و شانس و اقبالم رو می کردم،پلیس به علت استفاده از تلفن همراه متوقف م کرد و با کلی تخفیف 15 تومن جریمه کمربند نوشت.
دیگه جست و جو برای پیدا کردن دوربین مخفی به هر شکلی شده ادامه داشت که تو صف پمپ بنزین شریعتی یه دختر هف هش ساله اومد گیر داد که ازین دعاها ازم بخر.هی گفتم نمیخوام هی گفت اگه نخری مامانت خره،بابات خره،گفتم می خواستم بخرم ولی حالا که بی ادبی کردی نمی خرم آقا هنوز حرف تو دهنم بود و خوشحال بودم اگه تونسته باشم ارشادش کنم و ازم عذرخواهی کنه، ازش بخرم که یه آب دهان حجیم انداخت رو مانتوم و دوید بین ماشینا و رفت...
و من همچنان دنبال دوربین مخفی بودم که اگه پیدا نشه حداقل دو لیتر بنزین گیر بیارم خودم رو آتیش بزنم که نه دوربین پیدا شد و نه بطری پیدا کردم یه ذره بنزین بگیرم...

پ.ن اول:این ماجرا واقعیست
پ.ن بعدی:اصلا فکر نکنید ماجرای پنج شنبه ای که گذشت به همین جا ختم شده ولی همه چیز را هم که نمی شود گفت!
پ.ن آخر: این ماجرا مصداق همون ضرب المثلیه که می گه: سه پِلِشک آید و زن زاید و مهمان ز در آید...