آفتاب های همیشه

چهارمین روز مادر هم بی او گذشت
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۱
 

دلم تنگ شده اما عادت نکردم هنوز،چهار بار روز مادر آمد و رفت،باز به نبودنت عادت نکردم.
امروز چهارمین روز مادری است که کسی را ندارم بهش تبریک بگویم،یا بخواهم هدیه ای بدهم و او بگوید :"داشتن دختر به این خوبی خودش بزرگ ترین هدیه ست عزیزم" و مهربانانه این جمله را در روز مادر همه سال های عمرش تکرار کرد.
چهارمین روز مادر هم بدون وجود تو آمد،ماند و حالا  با غروب خورشید کم کم در حال رفتن است، و من هنوز هم کسی را ندارم که دستانش را ببوسم ،هنوز هم کسی نیست روزش را تبریک بگویم ،چهارمین روز مادر بدون تو سپری شد و من  و اشک هایم هنوز در فولدر عکس هایت پرسه می زنیم و احمقانه به این می اندیشیم که شاید عکسی از تو در جایی باشد و پنهان از چشم های من...
ناراحت نیستم،حتما یک جایی،یک کاری انجام داده ام که امروز لیاقت در کنار تو بودن را ندارم.
غصه نمی خورم و محکم هستم،می خواهم برای یک بار هم که شده حرفت را گوش کنم و  در این روز به جای خریدن هدیه،به قول خودت "دختر خوبت باشم و بزرگ ترین هدیه برای تو" امیدوارم دختر خوبت باشم.
اشکالی ندارد،باز هم  برای چهارمین بار دلم را به بوسیدن دست مادرت خوش می کنم و لحظه ای که هر دو دست مادربزرگ از اشک چشمانم خیس شد با خود می گویم:خدایا،چقدر بوی دست این مادر و دختر به هم شبیه است...