آفتاب های همیشه

ده نمره مرگبار اجباری!
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠
 

 رفته بودند تا راهیان نور شوند
رفته بودند اثرات دفاع هشت ساله را ببینند
رفته بودند که به گفته مادر یکی از آنها ده نمره های شان را بگیرند
ده نمره ای که اجباری بود
که اختیاری نبود
ده نمره ای که فرشته مرگشان در آن جاده نا امن و بی استاندارد شد

آقای معاون وزیر آموزش و پرورش،اتوبوس حامل این بچه ها با کوه به شدت برخورد کرده .26 دانش آموز دختر فوت شده اند و 18 تا از آنها دچار مجروحیت وخیم.

آقای معاون:"بالاخره حادثه است پیش می آید"

درست چند ثانیه بعد از زدن این حرف متوجه شد عجب گافی داده

پس در ادامه اینطور اصلاح کرد:

"البته این موضوع باید بررسی شود تا علتش پیدا شود"

برای هر فرد ناقص العقلی هم بدیهی است که بررسی علل این حادثه امری هست که حتما صورت می گیرد
ولی این فرد، به عنوان مقام مسئول بالاخره درباره این رخداد موضعش چه بود؟

"خب این اتفاق خوشایندی نبود و هیچکس دوست نداشت این اتفاق بیفتد"

یعنی کسی از ایشان پرسیده بود که چه کسی دوست دارد این اتفاق می افتاد که او پاسخ این سوال را این گونه داد؟؟؟
البته وقتی رییس این معاون بگوید باید بروید از مسئولانش بپرسید،از این فرد هم نمی توان  داشتن عقل و شعور و به کار گرفتن این دو عامل  را انتظار داشت.
پ.ن:اون پایین پایینای نقشه 26 خونواده عزادار شدند و در بیست و هشتمین روز بارانی پاییز 91 در گورستان ها گِل به سر ریختند و کمی آن سوتر، آقایان حل مشکل را به گردن هم می انداختند و آقایان کمی گنده تر چپ و راست پیام تسلیت می نوشتند و عرضه می کردند.
القصه:و این داستان ادامه دارد...

 

 


 
 
روز ساده ولی دوست داشتنی
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۸
 

اول:خوب بود امروز
اتفاق های امروز بر خلاف روزهای قبل توانست از لحظه آغاز تا پایان طوری رقم بخورد که باعث شود من نام خوب را بر آن بگذارم
دوم:پر از آرامش بود امروز
شاید واژه خوب ساده ترین و ابتدایی ترین واژه ای باشد که بتوان بر روی امروز نهاد ولی منظور از خوب دقیقا همین است.ساده و ابتدایی.بر خلاف همه روزهای گذشته که پر از پیچیدگی ها و دردسرهای آدم بزرگاست،امروز ساده و بود و ابتدایی زیرا که پر از آرامش بود امروز.پر از آرامش و راحتی.
آخر:بی دغدغه بود امروز
شاید در نگاه اول بگوییم چقدر عالی که امروز یک روز خوب و پر از آرامش بود ولی دقیق تر که شویم متوجه خواهیم شد خیلی هم بی دغدغه بودن و غم نداشتن و غصه نخوردن و با کسی وارد بحث نشدن نمیتواند فاکتورهای کاملی باشد که یک روز را خوب بنامیم  وباید حتما یک اتفاق خاص و شیرین بیفتد تا بتوان یک روز را خوب نامید ولی برای من همین بی دغدغه بودن کافی بود تا بتوانم به امروز بگویم خوب و دوست داشتنی. امروز برعکس روزهای اخیر که مدام مشغول جر و بحث با این و آن هستیم و دغدغه دیر شدن و نرسیدن به کارها را داریم خالی از تنش بود و راحت هم تمام شد.پس من نام بی دغدغه را بر آن می نهم.
آخرترین:چرا دوست داشتنی بود امروز؟
اول همه خبرهای قتل و تجاوز و سرقت و حریق های کل این مرز پر گهر را می گیری و رد می کنی،درباره یکی از این زورگیری ها از یک کارشناس مصاحبه می گیری و سریع می نویسی.دبیرت از جلسه می آید و می گوید درباره این قتل از فلانی یادداشت می خواهم.وقتت بسیار اندک است و آن فرد راضی به صحبت نمی شود ولی در نهایت صحبت می کنی و می نویسی و آن را هم رد می کنی.این یکی با آن دیگری دعوا می کنند و تو آشتی شان می دهی،چای می نوشی و دوباره خبرها را چک می کنی.هیچ حرف اضافی و بی ربطی از کسی نمی شنوی و هیچ مخرب اعصابی هم نداری.صفحه ای که سه یا چهار روز در هفته مسئول بستنش هستی زودتر از همیشه تایید می شود و به سمت خانه می روی.بر خلاف همیشه مسیر روزنامه تا خانه پر از نبودن ماشین های دیگر است  و برای چند لحظه فکر می کنی شخصیت مهمی قرار است رد شود و خیابان را برای او بسته اند.بی توجه به این موضوع ها پایت را با خیال راحت روی پدال گاز می فشاری و زودتر از روزهای قبل بدهی به منزل می رسی.سفره پهن است و بوی خوش غذا راهرو را هم فرا گرفته.تا سر حد مرگ می خوری و سراغ وبلاگت می روی تا بتوانی همه را درشادی حاصل از روز به این راحتی و بی دغدغه ای شریک کنی .دست که از نوشتن می کشی سی دی را در کامپیوتر قرار می دهی و برای دیدن یک فیلم هیجان انگیز زیبا آماده می شوی.
پ.ن:امروز را دوست داشتم.خدایا یعنی می شود فردا هم دقیقا همین شکلی باشد؟حتی ساده تر و زیباتر از امروز.هر چقدر ساده تر زیباتر...


 
 
برای عسلی که بهانه زندگی است...
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۸
 

 

 

انقدر این روزها و این ساعت ها ذهنم متلاطم و آشفته ست که اصلا نمی دانم در این نیمه شب پاییزی، کجای افکارم داشتم دست و پا می زدم که یه مرتبه بین این همه درگیری ذهنی یاد کسی افتادم که اگر اسم خواهر رویش نمی گذارم به این خاطر است که خودم خواهر ندارم و نمی دانم رابطه دو تا خواهر با هم چگونه است،نمی توانم بگویم او از یک خواهر بهتر است یا نه اما آن چیزی که در اطرافیانم و بین خواهر ها با همدیگر دیده ام باعث شده بدانم رابطه من و این آدم از رابطه دو خواهر خیلی بیشتر است،نزدیک تر و یا اگه بخواهم بهتر بگویم ساده ترو قشنگ تر والبته عمیق تر است.

عسلم است این آدم.خواهر،دوست و رفیقم است.

دقیقا نمی دانم این رابطه یا دوستی یا هر چه که اسمش را بگذاریم ازچه روزی و در چه سالی بود که شروع شد ولی می دانم که دقیقا از روزی که شروع شد تا الان همه لحظات تلخ و شیرین مان با هم بوده و به جرات می توانم بگویم من و عسلم از دو تا خواهری که از بدو تولدشون در کنار هم هستند،خاطره های بیشتری داریم و حتما لازم است بگویم که این خاطره ها همه شان هم شیرین نیستند!شاید همه برای زیبا جلوه دادن رابطه های دوستیشان دلشان می خواهد بگویند خاطرات شیرینی با هم دارند ولی من نه تنها هیچ ابایی ندارم از اینکه بگویم بیشتر خاطره هایمان به خاطره های شیرین اطلاق نمی شود بلکه افتخار می کنم به اینکه بگویم در کارنامه دوستی خودم با این آدم، به اندازه موهای سرمان هم خاطره بد از روزهای سخت داریم.این به آن معنی نیست که در کنار هم خوش نبودیم که روزهای سختی برایمان رقم خورده،هرگز،همه اطرافیان و دوستانمان در جریان هستند که ما همیشه در کنار هم مشغول خنده و شادی هستیم و به بمب انرژی همه جا معروف.حرفم به این معنی بود که روز سخت و ساعت زجرآوری در این مدت نداشتیم مگر اینکه در کنار هم بودیم، غصه ای نخوردیم مگر آنکه هم پیاله هم بودیم و اشکی نریختیم مگر در آغوش هم...
در این میان اما برخی دوست نماها که اندک نبودند نیز بیکار نماندند و تمام قوای خود را برای بر هم زدن یا حداقل کاستن این همه ارتباط قوی به کار گرفتند و در عوض تلاش همه آنها طناب رابطه ما هر روز و هر لحظه با صبرو حوصله در هم تنیده ترشد و به ریسمانی قطورتر تبدیل.هر روز که از کسی حرفی از هم شنیدیم و به اصطلاح هر زیرآبی که زده شد با اندکی تحمل حل شد واین دوستی پاینده تر.
برمی گردم به همان بحث ابتدای مطلب.نمی دانم داشتم به چه چیز فکر می کردم که به یاد عسلم افتادم ولی می دانم به جاهای سختش رسیده بودم و نیازمند تسلی های زیبایش بودم که به گوشه ای از اتاق خیره شدم و به او فکر کردم و فارغ از مشکلات این روزهای خود اندکی هم به او اندیشیدم.به اویی که در مقابل اتفاقات ناگوار زندگیم،در پستی و بلندی های مشکلاتم و در سخت ترین لحظه ها دستانم را در دست گرفته و گفته" درست میشه".آره.در همین حال و احوال بودم که توانستم خود را از تخت جدا کنم ، کامپیوتر را روشن کنم و چند خطی برایش و به نامش بنویسم و هر خطی که تایپ می کنم دستی هم بر تخته بکوبم تا خدای نکرده ،هفت قرآن به میان این رابطه زیبا چشم نخورد.باور کنید آدم بدبینی نبوده و نیستم و این را هر کسی که با من آشنا می شود به زودی متوجه می شود ولی در مورد این موضوع خاص به چشم خوردن عجیب اعتقاد دارم.اصلا چرا راه دور برویم ،کمتر از دو ساعت نگذشته بود از حرف م.ع که "خوش بحالت بخاطر داشتن چنین دوستی ،اگر من چنین دوستی داشتم دیگر هیچ نمی خواستم " و همین جمله کافی بود که من و عسلم چشم خوردیم و  سر موضوعی بیخودی همچون یک ماموت و دایناسور به جان هم پریدیم و اوقات تلخی کردیم.ولی خدا را شکر در مسائل دیگر مثلا کاری،هر چقدر برخی از اطرافیان خواستند ما را رقیب جلوه دهند و کاری کنند که برای ارتقای خود از پیشرفت دیگری جلوگیری کنیم  در عوض در لحظه به لحظه زندگی کاری نیز در کنار هم بودیم و تا آنجا که میشد به هم کمک می کردیم.
در مورد قهرهای مان اما لازم است موضوعی را عنوان کنم که هم شنیدنش برایتان خالی از لطف نیست و هم شاید با دانستنش دیگر نام دوست را بر روی هر کس نگذارید.
تمام روزها و ساعت هایی که از هم دلخور بوده ایم و کلامی با یکدیگر حرف نمی زدیم،از طریق دوستان دیگر و یا خانواده های مان از حال هم خبر داشتیم و دلمان شور یکدیگر را میزد.جالب تر آنکه وقت هایی که به اصطلاح قهر هستیم و در خیابان می رویم تفاهم مان با هم بیشتر است و هر کاری که آن یکی انجام بدهد از او پیروی می کنیم.به فرض اگر در حالت عادی برای انتخاب یک مغازه یا رستوران با هم بحث می کنیم که وارد کدامیک شویم،در حالت قهر به هر کدام که آن دیگری وارد شود می رویم و هیچ نظری از خود نداریم و به طرز وحشتناکی به نظر هم احترام می گذاریم! خلاصه داستان هایی داریم که نگو و نپرس.

حرف آخر: از ته دل از خدای بزرگ می خواهم همه پاداش هایی که می خواهد به من بدهد و اتفاق های خوبی که قرار است برایم بیفتد را لغو کند و فقط عسلم را تا روزی که نفس می کشم در کنارم سالمِ سالمِ سالم نگه دارد که اگر نباشد نمی دانم چطور می خواهم به زندگی ادامه دهم،زندگی یی که حالا با فکر کردن چند لحظه درباره اش هم چشمانم خیس شد و با وجود آنکه بغضم را سه ثانیه یک بار قورت می دهم باز هم اشک هایم سرازیر شده است...

 حرف آخرِ آخر:شرمسارم که نمی توانم دعا کنم که خدا چنین دوستی نصیبتان کند که اگر دعا کنم هم ایمان دارم بی نتیجه خواهد بود چرا که همانند این عسل پیدا نمی شود .هیچ گاه،هیچ جا!


 
 
خوشی هایت را به خاطر بسپار، زن رفتنی است...
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٩
 

زن اگه هنوز داد می زنه و فریاد می کشه
اگه برای رسیدن به خواسته ش باهات بحث می کنه
اگه بغض می کنه و ازت ناراحت میشه
اگه همه ش داره غر می زنه و اعصابت رو خورد می کنه
خوشحال باش
اینا همه نشونه خوبیه
نشونه دوست داشتن و غیرتشه
همینجوری بلده ابرازش کنه.طبیعتشه
زن اگه ساکت بشه باید ازش ترسید
چون
سکوت زن در برابر کسی یعنی مرگ اون شخص
اگه ساکت شد
اگه دیگه جیغ نکشید
معنیش نه اینه که اعتراضی نداره
نه اینکه از همه چی راضیه
معنیش اینه که
اون زن دیگه رفتنیه
مثه همون پرنده که مردنی بود و فروغ گفت پروازش رو به خاطر بسپار
این زن هم مهمون یه روز و دو روزته و رفتنی
پس خوشی هایی که با هم داشتین رو
خاطرات تون رو
خندیدن هاتون رو
به خاطر بسپار
چون این زن هم رفتنیه
نمی مونه دیگه
زن اگه ناراحت شد و اعتراض نکرد
بدون روزای آخره
بدون داره فراموشت می کنه
بدون داری براش می میری...