آفتاب های همیشه

چون می بینم ،می نویسم!
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٥
 


می نویسم چون می بینم،چون می بینم می نویسم!
شاید این جمله در نگاه اول نه، در نگاه دوم هم نه،حتی در نگاه سوم هم از نظر بعضی از شما نه بیشتر شما هم نه ،از نظر همه شما تا حدی احمقانه نه،خیلی احمقانه هم نه، بلکه بسیار بسیار احمقانه باشد ولی برای خودم نه ،دوستانی که در جریان هستند هم نه بلکه برای خیلی از آنهایی که شرایطی مشابه من دارند نه تنها احمقانه نیست بلکه درست نه بسیار درست هم نه خیلی خیلی درست است!!!

این جمله برای من و امثال من یادآور کلی خاطره است،آنقدر از رخ دادن برخی اتفاقات پیرامونم مستاصل هستم که حتی نمی دانم "خاطره" صرفا به چیزهای که به خوبی در خاطرمان نقش می بندد اطلاق می شود یا داستان های بد را هم شامل می شود.اگر پاسخ اولی است که هیچ ولی اگر دومی پاسخ صحیح است باید بگویم چیزهایی هستند که با خواندن،دیدن،شنیدن، و یا حس کردن شان می شود یک شخص از درون و برون بسوزد و بریزد و خاکستری زیر پای اطرافیانش شود.
یک سری اتفاقایی در زندگی وجود دارد که وقتی می افتد دیگر افتاده،دیگر نه زدن به کوچه علی چپ جواب میدهد نه فرو بردن کله مان زیر برف مشکلی را حل خواهد کرد!فقط و فقط میتواند تو را بشکند ،از رویت رد بشود و باز دنده عقب بگیرد و یک بار دیگر هم رد شود!

بر می گردیم به همان جمله که "چون می بینم می نویسم" و امشب هم دیدم و نوشتم.درد آن نداشت که دیدم،درد حرف های قبل  و بعد آن داشت. زخم، آن نبود که فهمیدم؛ زخم، اتفاقات قبل و بعد آن ماجرا بود.این اتفاق هامی تواند حرف های شیرینی باشد که با وجود آنکه دیگر به صحت شان هیچ اعتمادی ندارم و به سقم شان تقریبا مطمئن هستم باز هم با طناب این حرف ها درون چاه می روم و هر چقدر بیشتر متوجه می شوم بیشتر چشم هایم را روی حقیقت می بندم.دیدن این عکس ها و اسناد از نوشته های روی یک یخچال گرفته تاااااااااا ... به هر حال اینجا خانواده رد میشه.تازه از اون هم که بگذریم درسته جز راست نباید بگوییم ولی هر راست هم دلیلی نداره گفته بشه.

همه ما خاطراتی داریم چه خوب و چه بد که با یدک کشیدن شان  و گاها استفاده از آنها روزگار می گذرانیم،آنچه اذیت می کند اما چیز دیگری است.این خاطرات گاهی فقط یک حرف یا اتفاق یا رویداد نیستند که رخ بدهد و فقط در خاطرمان ثبت شود بلکه بعضی های شان مکتوب هستند و یا تصویر شده اند و یا عکسی از آن خاطرات تلخ بر جا گذاشته اند که همین ورق های نازک و به ظاهر سبک توانایی آن را دارند که هر روز و هر شب مانند یک پتک فولادی بر فرق سرم و در تنهایی هایم کوبیده شوند.آنچنان کوبیدنی که صدایش از اینجا که شرق تهران است تا غرب ترین نقطه اتوبان همت ،درست در دوربرگردان پارک چیتگر برسد،البته کسی چه می داند،شاید هم نمی رسد،آری.این بیشتر به واقعیت نزدیک است.اینطور که معلوم است صدای این پتک تا آنجا نه ،دهکده المپیک هم که نه،به خروجی یادگار هم نمی رسد! اصلا خودت بگو،می رسد؟
خلاصـــــه اینـــــکه اسناد خیـــــلی چیزها مکتــــــوب است .بگــــــم؟ بگـــــم؟

نمی گویم چون با گفتن آن اتفاق ها اولین کسی که دود این موضوع به چشمش می رود خودم هستم و خودم ضربه اش را خواهم خورد.ضربه ای که به اندازه یک چاقو که نه یک قمه هم نه یک شمشیـــــــــــــــر درد دارد و زخم بر جای می گذارد و روانی که نه دیوانه هم نه ،بلکه مجنونم می کند...

چه خوش گفته تمام حس من رو از امشب و این ساعت و این ثانیه ها استاد اردلان سرافراز و چه خوش تر این شعر رو حضرت داریوش با معجزه صدای خود به نمایش گذاشته:


تو دونسته بودی چه خوش‌باورم من
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی‌تاب
تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه که عاشق‌‌ترینی
تو یک جمع عاشق تو صادق‌ترینی
همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم
تو از این شکستن خبر داری یا نه
هنوز شور عشق رو به سر داری یا نه

 

http://www.youtube.com/watch?v=xo7r6O_mPGg


 
 
دوست خوب، رو به انقراض !
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۱
 

اومده بهم میگه چرا پکری؟
نگاش کردم
فقط نگاش کردم با اینکه کلی دلم می خواست با یکی حرف بزنم ولی فقط نگاش کردم و گفتم:نه خوبم
ولی پتانسیل این رو داشتم که یه کلمه دیگه اصرار کنه که چته و منم بدون جا انداختن یه واو ریز و درشت مشکلات این روزام رو بهش بگم ولی اصرار نکرد .چیزی نگفتم منم. دوباره خودش گفت:بذار یه جوک باحال بگم روحت شاد شه
نگاش کردم
از این حال و هوا درمیای کلی میخندی
نگاش کردم باز
سه تا دیوونه هه رو میندازن توی یه اتاق می گن فکر کنید باید یه جشن راه بندازین.تا می تونید شادی کنید و برقصید.اگه تونستین آزادتون می کنیم.
سه نفرشون پا میشن بلند بلند شعر می خونن و شروع می کنن رقصیدن و اون یکی میشینه گوشه اتاق می گه:
آبی زرد قرمز،آبی زرد قرمز
می گن تو چیکار می کنی؟
می گه من رقص نورم !
اینو گفت و تا پنج دقیقه طوری می خندید که به جای لب و دهن و صورتش فقط زبون کوچیکه ش دیده می شد!
هنوز نگاش می کردم.
یعنی می خوام بهتون بگم اطرافیان من همچین آدمایی هستن.
حالا جدای داشتن همچین دوستای سرخوشی،عمق فاجعه اونجاست که بخوای به این آدما به عنوان دوست یا سنگ صبورهم  نگاه کنی .آره.قبول دارم این روزا همه چیزای خوب داره تقلبی میشه و نسل همه رفتارای خوب رو به انقراضه،انقراضی بدتر و فجیع تر از *تیرازانوس ها! ولی نعمت داشتن دوست خوب رو نمیدونستم.ولی اونم گویا داره میره تو رده همون تیرازانوس میرازانوس ها...

 پ.ن:واقعا دوست واقعی کیه؟اونی که همه ش باهاش بخندیم ، باهامون بخنده؟

 *هشدار:دو دست که داریم ،دو تا دیگه هم قرض بگیریم که چهار دستی هر چی دوست خوب و  قدیمی داریم رو نگه داریم که اگه از دستشون بدیم عمرا دیگه گیر نیاریم.

  *گونه ای هستند از دایناسورها که نسل شان زودتر از گونه های دیگر منقرض شد