آفتاب های همیشه

من که باور ندارم،اون همه خاطره مُرد...
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۱
 

 دو سال و نیم است که از رفتنت می گذرد ولی خاکت نه تنها هنوز سرد نشده بلکه درست مثل سنگ سرامیکی مزارت در ظهر تابستان داغ است،آنقدر داغ که هنوز لبانم از بوسه ای که آن روز بر آن نشاندم می سوزد،آنقدر داغ که سوختگی پیشانی وتاول کف دستانم یاداور سجده ای هستند که آن روز  به جا آوردم و مُهر آن سجده ، مزار پاک تو بود.
چقدر بی رحمانه رفتی و چه بی رحمانه تر مرا با این همه سختی تنها گذاشتی، منی که از کودکی همیشه از ترس پیر شدن تو بعضی شب ها به اتاقت می آمدم و سر بر شانه ات گریه میکردم،نمی دانستم که  سرطان زودتر از پیری به سراغت می آید و تنهایم می گذاری، تنهایم گذاشتی و به خیال خودت مرا به این و آن سپردی و رفتی.امروز این آدمهاکجاهستند؟چه می کنند؟دغدغه های شان چیست؟کیست؟
نه مادر من؛نه. مرا فریب نده،خواستی بروی بگو خسته شده بودی،بگو طاقتت طاق شده بود بگو دردهای استخوانی ات فریاد هر بنی بشری را به آسما ن می رساند یا هر چیز دیگری می خواهی بگو ولی هرگز نگو تو را به آنها سپردم و خیالم راحت شده بود.خیالت از کجا راحت شده بود؟از چه کسی؟از اینهایی که هر وقت به خوابشان می روی مرا یاد می کنند و عذاب وجدان باعث می شود تماس بگیرند؟یا آنهایی که هرگاه به مزارت می روند یاد من می افتند تا گزارش دهند که یک شاخه گل و 4 عدد رانی هزینه کرده اند؟مرا به کدامیک از این آدمها سپرده ای؟
اینجا همه ادعای شان برای بی تفاوتی های شان این است که هیچکس مادر نمی شود ولی می خواهم جمله این آدم ها را با این جمله کمی درست تر کنم."هیچکس یک هزارم وجود و محبت تو نمی شود.
علاقه ای شدید در وجودم حس میکنم به اینکه یک بار این موضوع را توی صورت بعضی ها بکوبم که فکر نکنید خیلی مهربانید و حالا شاید به اندازه مادرم مهربان نباشید(چیزی که حرف خودشان است).نه.دقیقا یک هزارم است مقایسه رفتار این آدم ها با رفتار تو...
راستی مامان میدانی؟میدانی هر وقت هوای آغوشت را بکنم باید کیلومتر ها راه بروم ،دود و ترافیک را تحمل کنم،تا آخر هم بتوانم آن سنگ تیره که اسمت با خط خوش بر آن حکاکی شده را در آغوش بگیرم؟
میدانی هر جایی که گرفتار می شوم و نیاز به مشورت هایی که روزی نسبت به آنها بی اعتنا بودم پیدا میکنم باید هر راهی که عقل ناقصم می گوید بروم و معمولا هم راه درست را تشخیص نمی دهم؟
مامان میدانی دیگر از خوردن فسنجون،آلبالو خشکه،پسته تازه،خورش کرفس،نان داغ سنگک،باقالی داغ تو زمستون و تمام خوراکی های دیگری که تو عاشقش بودی نه تنها لذت نمی برم بلکه با خوردن شان فقط اشک می ریزم؟
حالا که صحبت از خوراکی ها شد میدانی از وقتی تو رفته ای من کاچی نخورده ام؟ آش ماست هم.به خودم که آخرهم  یاد ندادی.  به هر کسی هم  گفتم بلد نبود بپزد، یکی از خانم هایی که ادعای بلد بودن داشت آنقدر نتیجه زحماتش بدرنگ و بدقیافه و البته بدمزه بود که بزور تعارف توانستم دو قاشق بخورم. آخر هم نفهمیدم چکار می کردی که آش ماستت حتی از خود تُرک ها هم خوشمزه تر بود.
راستی میدانی از وقتی تو رفته ای تا همین امشب دیگر هیچکس حتی در سردترین هوای زمستان هم  به من نگفته دگمه های پالتویت را ببند؟با موهای خیس جلوی کولر نشین؟ میدانی تا همین الان هیچکس به من نگفته پیشانی ات را بپوشان سوز نخورد؟ میدانی تا امروز هر کس به من گفته تند رانندگی نکن برای ادعای دوست داشتنش بوده و هیچ کدام به دلم ننشسته؟میدانی وقت هایی که ساعت ها به مانیتور خیره می شوم آرزویم شنیدن فریاد توست؟که بگویی "انقدر به اون وامونده خیره نشو،پاشو یه دوری بزن یه چیزی بخور باز بشین پاش"آخر فقط تو اینها را از ته دل میگفتی،اینها را وقتی فهمیدم که رفته بودی،وقتی از دهن کسانی شنیدم که بخاطر خودم نمی گفتند.
راستی یه موضوع مهم را یادم رفت،دیگر نگران نباش که اگر در صندلی جلوی تاکسی نشستم حتما دو نفر را حساب کنم،این نگرانی ات دیگر به قانون تبدیل شده و هیچ راننده ای حق سوار کردن دو مسافر در صندلی جلو را ندارد.

چقدر تلخ است باور این اعتراف که امروز درک کردم که چقدر مهربان بودی و چقدر احمق بودم.چقدر دلسوز بودی و چقدر بی لیاقت بودم.

 تو برام خورشید بودی، توی این دنیای سرد

گونه های خیسمو، دستای تو پاک می کرد

حالا اون دستا کجاست؟ اون دو تا دستای خوب

چرا بی صدا شده، لب قصه های خوب

 من که باور ندارم، اون همه خاطره مُرد

عاشق آسمونا، پشت یک پنجره مُرد


پ.ن1: میگویند تو از آن بالا همه چیز را میبینی،راستی مامان،بغضی که از ابتدای نوشتن در گلویم بالا و پایین میرفت هم میتوانستی ببینی؟ کیبورده خیس از اشک هایم را چه؟

پ.ن 2:آهای،ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم،خیلی منتظرت بودم،ولی می گویند سفرت تمام نشدنی است،نمی آیی دیگر؛
پس مرا هم همسفر خود کن که دیگر اینجا نفس کشیدن هم برایم عذاب است،چه رسد به زندگی،آخه از وقتی تو رفتی آسمون سنگی شده،خدا انگار خوابیده،انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده...

 

پ.ن3: 

http://www.youtube.com/watch?v=gog6_gufDJ4


 
 
خبرنگار واقعی را تعریف کنید!
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧
 

روز خبرنگار،نه هر خبرنگاری!

روز ماهایی که سخت ترین ، شیرین ترین و کم درامد ترین شغل ممکن رو داریم مبارک(در ایران البته)
روز ماهایی که تا عینه چسب سیریش نچسبیم و صد بار نریم و نیایم هیچ مسئولی جواب سوالامون رو نمیده مبارک(تازه آخرم که جواب می دن با کلی ناز و ... استغفرولله)
روز ماهایی تا همه رو به جد و آباد و بچه و نوادگانش قسم ندیم حاضر به صحبت کردن باهامون نمی شن مبارک
روز ماهایی که تا اسممون میاد همه از ترسمون یا جلسه دارن یا ماموریت هستن،فقط برای اینکه باهامون صحبت نکنن مبارک
روز همه ماهایی که وقتی در رو تو صورتمون می بندن،(رسما تو صورتمون می بندنا،بستن که میگم.اگه از در بسته رد شدی خبرنگاری) از دیوار می ریم تو مبارک
در آخر سوگند می خوریم به سرانجام این کار.سوگند به آن لحظه که این کارهارا انجام می دهی و برای گرفتن حقت،حقی که از شیر مادر حلال تر است باید چون اسب تازی بدوی تا به آن برسی.
قسم به آن لحظه ای که برای نوشتن این سوال و جواب هایی که ساعت ها برایش چک و چانه زدی دبیرت کلا نصف تایمی که لازم داری به تو زمان می دهد
قسم به آن لحظه ای که همه مطلبت را می نویسی و قبل از سیو کردن کامپیوترت هنگ می کند و مجبور به نگارش دوباره می شوی :(
و قسم به لحظه ای که ایمیل خود را به پزشک این مملکت می دهی تا عکسش را برایت بفرستد ولی او می پرسد:این جایی که گفتین کجاس من عکسم رو پیک کنم؟تو تهرانه دیگه؟ !!!!
و یا قسم به آن فردی که وقتی به شماره موبایل یک مقام مسئول زنگ زدم، نیم ساعت حرف زد و پاسخ همه سوالاتم را داد و در آخر که اسم کاملش را خواستم گفت من یکی از مردم عادی هستم.اسمم را نزنید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و قسم به آن لحظه ای که پس از این همه دویدن باید بارکش دو شاخ بزرگ هم روی سرت باشی
پی نوشت:رسما اعتقاد دارم به شغلی که سختی هایش هم شیرین باشد،راحتی کار که همه جا خوب است و لی واقعا معتقدم این تنها شغلی است که حتی دویدن ها و سختی هایش هم شیرین است و باعث هیجان و انرژی در فرد می شود.
یه پی نوشت دیگه:روز با انرژی ترین آدمای روی زمین مبارک



 
 
گفتنی رو باید گفت!
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٤
 

وقتی از هم دوریم و حرف می زنیم از دلتنگی های مان برای یکدیگرمی گوییم و وقتی روبرو می شویم همه آن حرف ها فراموش می شود.

وقتی در کنار هم هستیم بجای آن همه حرف های تلفنی به ریز و درشت اخبار و کار و زندگی همدیگر رسیدگی می کنیم و همه آن حرف ها فراموش می شود.

وقتی در پارک هستیم با تمام اطرافیان مان تماس می گیریم و کارهای روزمره مان را یک به یک چک می کنیم و بی خبر از دردهای قفسه سینه یکدیگر هستیم.

وقتی در کنار هم قدم می زنیم به همه آن حرف ها فکر می کنیم و در عوض گفتن شان فقط می ایستیم ولبخند می زنیم.همزمان لبخند می زنیم.

وقتی از هم جدا می شویم بلافاصله با زدن اس ام اس، حرف های مان را به هم می زنیم و دردودل می کنیم.

وقتی اس ام اس های مان تمام می شود چون دلتنگ صدای هم شده ایم  تماس می گیریم وبا هم حرف می زنیم.

بازگشت به جمله اول:دوباره وقتی از هم دوریم و حرف می زنیم از دلتنگی های مان می گوییم و وقتی روبرو می شویم همه آن حرف ها فراموش می شود.

 

پ.ن:حرفی که باید زده بشه هم از اون دسته کارهاییه که دیر و زود داره ولی سوخت و سوز تو کارش نیست ، حرفی های گفتنی بالاخره باید گفته بشه.

 

* هشدار:حرف اگه در جا و زمان خودش زده نشه هرگز تاثیر خودش رو نخواهد گذاشت...

 


 
 
خودم به قدر کافی درد دارم
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱
 

این روزها دردسر های خودم برایم کافی است
اگردر زیر این مصیبت هایی که هر روز مثل باران جاده های  شمال  بر سرم می ریزد
نشکنم،خفه نشوم،نمیرم
شاهکاری بس ماندنی کرده ام
شاهکاری که فردوسی با آفریدن شاهنامه نتوانست بکند
پس لطفا مرا مسئول پاسخ گویی رفتار همه ندان
که اگر بدانی آنقدر برایم با اهمیتی که مجبور می شوم پاسخی هر چند ناصحیح برای پرسش هایت بیاورم

پ.ن1:من سخنگو و یا مسئول روابط عمومی دوستانم نیستم...

پ.ن2:کمتر مرا بکش،کمی مرا احیا کن