آفتاب های همیشه

روزه خواران بیشتر از روزه داران!
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳٠
 

ما در جایی زندگی می کنیم که از فردا که ماه رمضان شروع می شود؛
رستــوران ها و فســـت فود های مان حق پخــتن غـــذا در طــــــول روز را نــــدارند
آبــــمیـــوه فروشــــی های مــــان حق فــــــروش ندارند،
نانوایـــــی ها  تا یک ســــاعت قبل از افــــطار نان پخــــت نمــــی کـــنند
ولی در عوض تمام دغدغه امروز کارکنان اکثر ارگان های دولتی و غیردولتی درست یک روز قبل از آغاز این ماه این است که از فردا چطور شکم شان را سیر کنند؛
در زیر اشاره ای داریم به دیالوگ های کارمندان و یا بهتر بگویم روزنامه نگاران یکی از روزنـــامــــه های صبــــح ایــــران:
-از فردا کتری برقی بیاوریم ،
-نه هر کس برای خودش فلاسک چای بیاورد بهتر است،
کسی وارد می شود و می خواهد در جریان بحث قرار بگیرد .
-واسه ماه رمضون دارین میگین؟نه فلاسک چای زود تمام می شود
-همان کتری برقی بهتر است.میاوریم میگذاریم آن گوشه.(و با دست به کنار در اشاره می کند)
-راستی قندها را هم جمع می کنند،بیسکویت و  شکلات به اندازه کافی بیاوریم بگذاریم در کمد.
-چای.چای لیپتون هم باید بیاوریم
-نهار چه کار کنیم ؟
-قرار شده هر روز مهمان یکی از بچه ها باشیم،این ساندویچی کوچه پشتی ارمنی است و هر روز غذا دارد
-نه.هر روزی مختص یکی از بچه ها باشد،یک چیزی درست کند و بیاورد
-آره اینکه از خونه بیاوریم بهتر است.مثلا یک نفر برای همه یک روز  الویه درست کند بیاورد
-نه غذای سرد خوب نیست.غذا بپزیم بیاوریم
بعضی ها کمبود وقت را بهانه می کنند و درنهایت قرار می شود از همان آقای ارمنی غذا بگیریم!!!
قائله ختم شده و قرار شد از بیرون غذا گرفته شود تا هر کسی هر غذایی که دوست دارد بخورد .همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد تا کسی از آن سوی تحریریه هـــــــــــی بلندی کشید و وقتی همه سرها را دید که به سوی او چرخیده اند و با چشمانی متعجب به او می نگرند به آرامی گفت:
-راستی آب خنک از کجا بیاوریم؟! آبسردکن ها و یخچال ها را هم خاموش می کنند.

پ.ن1:یادم می آید در گذشته اصطلاحی مطرح بود به نام روزه خواری،که وقتی در یک اداره و یا سازمان در ماه رمضان از بین 60 کارمند 3 نفر روزه نمی گرفتند ، به آنها می گفتند روزه خواری می کنند،بنازم به این پیشرفت که امروز روزه داران (که تعدادشان تقریبا یک صدم روزه خواران است) باید بروند گوشه ای قایم شوند و روزه خود را باز کنند نه روزه خواران!

پ.ن2:امروز همه چیز دقیقا مرا یاد  اردوهایی انداخت که در دوران مدرسه می رفتیم و در روز قبلش برنامه ریزی می کردیم که چه کسی چه چیزی بیاورد .فقط با این تفاوت که آن روزها با شوق و ذوق این کار را می کردیم ولی  امروز ...


 
 
همه را به یک چوب نَرانیم...
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥
 

 

می نویسم .از دروغ،از تهمت،از دو رنگی هایی که در بعضی ها حتی چند رنگش هم این روزها موجود است.

می نویسم از اینکه کسانی ،آمدند،دروغ گفتند،خیانت کردند،دورو و چند رنگ بودند و رفتند.رفتند و اکنون در بهترین مشاغل و جایگاه ها زندگی خوش شان را سپری می کنند و اما ما...منظورم از ما همه کسانی است که دروغ نگفتند و تهمت شنیدند،خیانت نکردند و انگ خیانت بهشان زده شد.دورنگی نکردند و  در عوض چند رنگی به آنها نسبت داده شد.

امروز با اشک می نویسم.اشک از رفتارهای همه آنهایی که الگوی من هستند.بد وخوب را به من آموختند و امروز خودشان بی انصافی کردند. می خواهم به همه آنها که می گویند،سرطان علاج ندارد،ایدز بدترین بیماری  و ام اس سخت ترین بیماری است ثابت کنم،آن چیزی که چاره و علاج ندارد تهمت ناروا شنیدن است،راستی این دیگر چه ترکیبی است؟تهمت ناروا!!!مگر تهمت روا هم وجود دارد؟مگر می شود کسی به کسی دیگر تهمت بزند و روا باشد؟نفس تهمت دروغ است.لغت نامه دهخدا هم همین را گفت.گفت تهمت یعنی نسبت دادن عمل انجام نشده و یا حرف نزده به کسی.

اصلا ناروا بودن و روا بودنش به کنار.بحث من سر کسانی است که با انجام دادن کارهای زشت شان،با دوست داشتن های پوشالی شان،با دل های گاراژ مانندشان ذهنیت های بدی برای مخاطبین امروز ما ایجاد کرده اند.منظورم از "ما" را پیش تر گفته بودم."ما" همان زخم خورده هایی هستیم  که به جرم دوم بودنمان،به جرم از اول نبودنمان،به جرم سادگی های مان،باید جواب پس بدهیم،باید پای لرز خربزه ای بنشینیم که هرگز نخوردیم.باید دهانمان از آش نخورده ای بسوزد که هرگز لب نزده ایم.

اینکه انقدر تاکید دارم بدانید منظورم  از "ما" چه کسانی هستند از این است که از آتشی که گرفته ام هنوز دارم می سوزم. با وجود کولر بسیار قوی که بادش توانایی آن را دارد که هر کسی را در چله تابستان سرما بدهد و ذات الریه کند،من با وجود نشستن در برابر این باد دارم می سوزم.

تویی که می خوانی و می خواهی بگویی بزرگش کرده ای،شلوغش کرده ای و نهایتا بگویی:"اوکی،تو درست می گویی اما یادم ماند".این بار من به تو هشدار می دهم،من به تو می گویم این کارت یادم می ماند،اینکه هر بار آتشم می زنی و مانند سیمرغی که از آتش جان دوباره می گیرد منتظر می نشینی تا دوباره همان شوم که بودم.گوش هایت را باز کن،ذره ذره اجزای بدنم از این آتشی که برایم افروخته ای دارد ذوب می شود و از بین می رود.نمی گویم هشدار می دهم برای رفتنم،نماندنم و یا پشت پا زدن به دوست داشتن هایم.ولی قسم می خورم دستان لرزانی که امروز این کلمات را پشت سر هم تایپ می کند،این مغزی که هدایت این کلمات را به عهده دارد و در نهایت چشمی که جایگاه هر کلمه را بر روی این صفحه سفید تعیین می کند،همه و همه در حال نابودی و رو به زوال است.

می دانم که می خواهی مثل همیشه بگویی:یک موضوع را بغلش نکن،فراموش کن و بگذر.این بار می خواهم بگویم توانایی گذشتن هایم کم شده است ،کسی که از تمام اتفاقات ریز و درشت  و با اهمیت و کم اهمیت و بی اهمیتش هر روز برای تو می گوید،کسی که بدترین اتفاقات را  در موردت دیده و لب از لب نگشوده،کسی که صبرش یک سور به ایوب زده حقش این نیست.حداقل کاری که برای جبران محبت هایش می توانی انجام دهی تهمت نزدن و نسوزاندنش است.حواست را جمع کن.آنقدر جمع که وقتی به خودت آمدی دیر نشده باشد.حواست باشد همه را به یک چوب نرانی.همان طور که قیافه آدم ها متفاوت است،رفتارهای شان هم هانقدر متفاوت است...­


 
 
نوشدارو پس از مرگ سهراب
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥
 

اندر احوالات خانواده سه نفری ما

این قسمت:دزدی از انباری:

- تو آخرین بار رفتی انباری

-اِ؟ می گم تو دیروز از من کلید گرفتی

-اون پریشب بود کلید رو گرفتم ازت.تو دیشب باز رفتی انباری که کتابات رو آوردی.

-اون پریروز بود.که شبش سر شام تو گفتی کتابات رو چیدی؟

-من سر شام دیشب گفتم.که دقیقا یادمه مرغ داشتیم.پریشب مگه مرغ داشتیم؟

-تو اون دفعه هم رفتی در رو باز گذاشته بودی.یادمه

-یعنی من نمی دونم دیروز رفتم انباری یا پریروز؟

-پس یعنی من آلزایمر دارم دیگه؟

 و این حکایت مکالمه برادر و پدر من در دقایقی پیش است.همان وقتی که  پدرم برای برداشتن وسیله ای به انباری رفت و متوجه شد اسپیلیتی که چند روز پیش خریده  و در انباری قرار داده بودند،چمدانی پر از لباس های زمستانی و چادر کوه مان  به طرز کاملا حرفه ای به سرقت رفته است.

در این گیرو داری که اسپیلیته یک میلیون و چهارصد هزار تومانی مان را دزدیده اند ،بحث این دو نفر هر لحظه جذاب تر می شود و من غم از دست دادن تازه از دست رفته را فراموش کرده و به شدت مجذوب این مکالمه شده ام.مکالمه ای که حالا بعد از بحث درباره اینکه چه کسی در انباری را قفل نکرده بود،نوبت به آن رسیده بود  که درباره اینکه چه کسی موضوع را به اطلاع مدیر ساختمان برساند بحث می کنند.

پدر- اسم این مدیر ساختمون چیه؟

فرهاد-نمی دونم

-پدر-تو هم نمی دونی؟

من-چرا.آقای مدیر ساختمون( و می خندم)

پدر-یعنی سه دقیقه نشده یک میلیون و چهارصد تومان از دست دادیم.تو شوخیت گرفته؟

من- نمیدونم خب اسمش رو.

فرهاد-راست میگه دیگه

یعنی تمام اتفاق ها و بحثی که انجام شد یک طرف،اینکه در این شرایط به من گیر داده اند که تو چرا شوخی می کنی هم یک طرف.خب مگر تقصیر من است که روحیه ام همیشه شاد است.

نقطه اوج داستان حالا اینجاست که وقتی پدرم ،برادرم را  شاد و بی خیال،در حال نواختن پیانو دید با تعجب از او خواست که اگه دارد شوخی می کند و خودش برداشته  است زودتر بگوید !!!برادرم هم که مثل من از نظریه جدید پدرم  شنبلیله های سبز و تازه ای روی سرش روییده بود با تعجب از پدرم پرسید :آخه چرا من باید این کار را کرده باشم؟فقط یک دلیل لطفا؟

پدرم در جواب او، قیافه شاد برادرم رو دلیل حرفش عنوان کرد و گفت: آخه خیلی راحت نشستی داری پیانو می زنی.آن هم آهنگه شاد!برادرم همونطور که با موزیک شادی که  می زد حالا حرکات موزونی هم انجام می داد گفت:آیه ای در انجیل میگه:"هر کس ردای تو را برد،قبای خود را نیز از او دریغ مکن.زیرا که او نیازمند بوده است" واین هست علت آرامش من.

پدرم سری به نشانه تاسف تکان می دهد و به من که در حال آماده کردن شام هستم می گوید میل ندارد و باز صدای برادرم از اتاقش به گوش می رسد که گفت:همین که پسرت سالم است و می تواند به این زیبایی پیانو بنوازد باید خدا را شکر کنی و هیچ چیز دیگر اهمیتی نداشته باشد.

پدرم این بار با قفل و کلید و طناب و تجهیزات به سمت در رفت.گویی تصمیم داشت انباری را قفل و کلون کند.دقیقا مثل نوشدارویی که بعد از مرگ سهراب برایش به ارمغان آوردند.می گفت "قفل درست و حسابی  ندارد،فردا می آیند فرش را هم بر می دارند و می برند". و همینطور که می گفت مصمم تر شده بود برای رفتن و انجام دادن آن کار.گویی تا قبل از اینکه این دلیل را به ما بگوید خودش هم نمی دانست .

در همین حالی که به سمت در می رفت آخ بلندی گفت.

من-دیگه چی شده؟

پدر-قلم تراشم* هم تو چمدون بود.

من-مطمئنی؟

فرهاد از اتاق- ای وای، ای وای، ای وای

* توضیحات:قلم تراش پدرم که همچون فرزندانش آن را دوست داشت قلم تراشی  فوق حرفه ای بود که آن را  در سال  1387 به قیمت هفتصد هزار تومان خریداری کرده بود و نمونه اش در ایران وجود ندارد.

 


 
 
افشا ی راز قتل مادر و فرزندانش
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٠
 

دست 2 مرد در تسویه حساب مالی به خون آلوده شد

 

    اعتماد|
راز قتل مادر و دو فرزندش که اواخر خردادماه سال جاری در استان فارس اتفاق افتاده بود با کمک مردم فاش شد.

به گزارش «اعتماد»، جسد این زن و دو کودکش که در چاهی در منطقه قیر و کارزین پنهان شده بود باعث بوی بسیار نامطبوع در آن حوالی شده بود و اهالی محل با پیگیری کردن این موضوع و دادن گزارش این بوی تعفن به پلیس باعثرازگشایی این ماجرا شدند.

معاون دادسرای قیروکازرین در رابطه با چگونگی ماجرا به خبرنگار «اعتماد» گفت: 27 خرداد ماه امسال مردی با مراجعه به دادسرا اعلام کرد همسر و دو فرزندش صبح امروز از منزل خارج شده و هنوز برنگشته اند. مهران پور همچنین ادامه داد با توجه به اینکه از طرفی به گفته مرد هیچ اختلافی با همسرش نداشته است

امکان قهر کردن همسرش وجود نداشت و از طرف دیگر هیچ یک از بستگان و آشنایان این خانواده از زن و کودکانش خبر نداشتند، بنابراین احتمال وقوع جنایت محکم تر شد و عملیات برای رازگشایی این پرونده آغاز شد.
   
    قتل به خاطر یک میلیون تومان

رییس پلیس آگاهی استان فارس در گفت وگو با «اعتماد» علت اصلی این جنایت را اختلافات مالی بین همسر مقتول و قاتلان دانست و افزود: همسر مقتول از ماه ها پیش جهت خریدن دستگاه برای کارگاه تراشکاری که در آنجا کار می کرد حدود یک میلیون تومان از دو نفر
از همکارانش قرض گرفته بود و پس از موعد تعیین شده مبلغ را به صاحبانش بازنگردانده بود.

سرهنگ حیدری با اشاره به اینکه پس از گذشت دو هفته از قتل مادر و فرزندانش موفق به دستگیری هر دو متهم به قتل شده اند، تاکید کرد: با توجه به شواهد موجود و اثر انگشت بر روی آلات قتاله که در قعر چاه بود هر دو مجرم شناسایی شدند و به چگونگی قتل اعتراف کردند.
   
    محسن (28 ساله) و حمید (34 ساله) علت این جنایت را طلبی عنوان کردند که از همسر و پدر مقتولان داشتند و افزودند: «آذرماه سال
گذشته مبلغ یک میلیون تومان با شرط اینکه قبل از عید آن پول را به ما برگرداند به همکارمان قرض دادیم. پس از گذشت چند ماه وقتی پول مان را از وی طلب کردیم اظهار بی اطلاعی کرد و طوری نشان داد که به هیچ وجه قصد ندارد بدهی اش را پرداخت کند.»

متهمان به قتل وقتی متوجه می شوند هیچ گونه رسید یا سندی از همکارشان برای این مبلغ دریافت نکرده اند و وی قصد کلاهبرداری دارد به هر راهی متوسل شدند تا به او نشان دهند که نمی تواند سر آنها را کلاه بگذارد بنابراین به او پیشنهاد اینکه فرصت بدهند تا پول شان را تهیه کند دادند ولی وقتی باز با مخالفت او روبه رو شدند به این فکر افتادند که طلب خود را به وسیله ربودن طلاهای همسر و فرزندانش زنده کنند.

اجساد دو هفته در چاه بودند
    جانشین معاون اجتماعی آگاهی استان فارس در رابطه با روز حادثه به «اعتماد» گفت: صبح روز حادثه پس از اینکه همسر مقتول از خانه خارج شده است، این دو متهم با زور وارد خانه می شوند و زن، دختر شش ساله و پسر 9 ساله اش را می ربایند و از شهر خارج می شوند.

جبارزاده در این مورد افزود: متهمان پس از خارج کردن طلاهای زن و دختر شش ساله اش از دست، سر و گوش شان، با قفل فرمان ضربه های مهلکی به سر مقتولان وارد کرده اند و آنها را کشته اند. این اتفاق در حالی بوده که پسر بچه هنوز زنده و شاهد صحنه های قتل مادر و خواهرش بوده است.

پس از قتل آن دو نفر، پسر بچه را نیز به همان روش می کشند تا شاهدی برای جنایت نداشته باشند و پس از آن قفل فرمان خونی و هر سه جسد را به داخل چاه عمیقی در آن حوالی پرت می کنند.
   
    جانشین معاون آگاهی فارس همچنین افزود: پس از گذشت دو هفته از این جنایت، مردمی که در همسایگی آن چاه بودند بوی بسیار بدی به مشام شان می رسد و مراتب را به پلیس استان گزارش می دهند و پس از بررسی هایی که بر روی اجساد انجام می شود می توانند به سر نخ هایی از متهمان دست پیدا کنند و در مدت کوتاهی آنها را
دستگیر کنند.

سرهنگ حیدری همچنین با اشاره به اینکه مردم آن منطقه کمک بسیار زیادی به اداره آگاهی استان کرده بودند تاکید کرد: این همکاری های بجای مردم با پلیس می تواند از چگونگی بعضی جنایات پرده بردارد و حتی در بسیاری از مواقع این گزارش های مردمی باعث جلوگیری از رخ دادن حوادث بعدی شده است.


 
 
سیب کیلویی چند است یا دانه ای؟
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۸
 

 

 میوه هایی که قیمت طلا دارند !

بعد از یک خرید مفصل مواد غذایی و جابجا کردن همه خریدها،با انداختن نگاهی سطحی به فاکتور و یک حساب سر انگشتی متوجه شدم قیمت موادی که در حال حاضر داخل یخچال ،فریزر و کابینت های مواد غذایی وجود دارد از محتویات جعبه جواهرات من بیشتر است و اگر هم بیشتر نباشد حداقل با هم مساوی اند.


در همین راستا باید عرض کنم قیمت پنیر پیتزا باعث شد دلم برای پدرم بسوزد زیرا احساس کردم سرش را کلاه گذاشته اند و برای بار چندم فاکتور را برداشتم و با دقت خواندم.قیمت ماهی که با کمی اغراق می توانم بگویم تقریبا از قیمت ماه پیشش یک صفر بیشتر داشت مرا وا داشت تا قیمت آن را در اینترنت سرچ کنم تا مطمئن شوم همه چیز تحت کنترل است و باز به سراغ فاکتور رفتم، ولی در مورد قیمت گوشت گوساله باید بگویم که مرا در این سن و سال مجبور کرد سه بار قیمت درج شده را بخوانم تا باور کنم چشم هایم هنوز سو دارد و می تواند صفرها را از هم تفکیک کند.


در مورد قیمت میوه ها ولی به یک موضوع جالب برخوردم و آن هم اینکه دیگر مثل قدیم میوه مقیاس کیلویی ندارد،مثلا دیگر نمی توان گفت سیب کیلویی فلان تومان است،باتوجه به این پلاستیک سیبی که هم اکنون مقابل چشمانم است باید گفت سیب دانه ای 900 تومان است،زیرا یک کیلو سیب را 5400 تومان فاکتور کرده اند و در پلاستیک ،تنها شش سیب وجود دارد.هلو ،شلیل و پرتقال هم از این قاعده مستثنی نیستند و دقیقا شرایطی مشابه دارند.


الان که دو ساعت از جابجایی تمام خریدها گذشته است، فاکتور را با خود به اتاق آورده ام  و به طور میانگین هر دو دقیقه یه بار با انداختن نگاهی به آن به سوال هایی که پس از سرچ قیمت ها برایم پیش می آید پاسخ می دهم!


پ.ن1:بیایید در مورد قیمت مرغ صحبت نکنیم،چون امکان دارد کار به راهپیمایی و تظاهرات و این حرف ها کشیده شود و با توجه به حجم کاری این روزها،هیچ کس فرصت این کار را ندارد!
2: انقدر که من امروز این فاکتور را مطالعه کردم اگر درسم را خوانده بودم وضعیت کنونی ام از دو حالت خارج نبود؛یا یک پزشک متخصص در این جامعه بودم یا بورسیه شده بودم برای یکی از دانشگاه های آمریکا و اروپا.

 

 


 
 
کجایند فرزندان پر ادعا؟!
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٧
 

در حیاط آسایشگاه
اولین دفعه ام نبود که به خانه سالمندان سر می زدم ولی اولین دفعه ای بود که انقدر تحت تاثیر قرار می گرفتم،اولین باری بود که برای غریبه ای اشک می ریختم و شاید اولین باری بود که دلم از وجود داشتن این همه خونواده ی بی مسئولیت و بی انصاف شکست...
خیلی بد هم شکست،طوری شکست که صدای شکستن آن تا آن سوی آسایشگاه رفت.همان جا که آن آقای سالمند منتظر من بود،من که قرار بود برایش سیگار بخرم.همان سویی که خانمی از من می خواست به او  قول بدهم به پسرش بگویم در این هفته برای دیدن مادرش بیاید.پسری که من با اینکه او را هیچوقت ندیده بودم ،می دانستم تا چه حد بی معرفت و قدر نشناس است.
همه ی این ها را از حرفای این خانم (که تقریبا میشد گفت از دوری فرزندانش کم آورده بود) فهمیدم.هر چقدر بیشتر متوجه می شدم بیشتر آتش میگرفتم و هر چقدر بیشتر به حرف هایش گوش می دادم بیشتر می سوختم.

چشم هایی همیشه منتظر...
در این میان، آن چیزی که از همه بیشتر هر کسی را رنج می داد و هر بیننده ای را آزرده خاطر می کرد،دیدن انتظار کشیدن بیهوده ی خانم میانسالی در انتهای سالن بود.(همین خانمی که عکسش رو می بینیم) تک تک خطوطی که روی صورتش بود نشان از درد های او داشت که سالهای سال می خواسته از فرزندانش پنهان کند،چرا که فکر می کرد نکند اگر فرزندانش متوجه آن دردها بشوند آرامش شان بر هم بریزد! نکند نتوانند درس های شان را به خوبی بخوانند! نکند نگران شوند! این "نکند"ها هر سال با بزرگ شدن فرزندان بیشتر میشد و خطوط روی صورت این پیرزن عمیق تر.
بگذریم؛ رو به در نشسته بود و آنطور که دوستانش تعریف می کردند هر روز همان جا منتظر فرزندانش بود،همان فرزندانی که به گفته ی سوپر وایزر آن بخش در آن سوی دنیا مشغول لذت بردن از زندگی شان بودند و تنها موضوعی که حتی به ذهنشان هم خطور نمی کرد،وجود مادری  بود که در گوشه ای از این دنیا چشم انتظارشان است و در جواب کسانی که از آنها درباره مادرشان می پرسند و یا در جواب وجدان شان (اگر گاهی بیدار شود)،قطعا با انداختن چینی بر روی پیشانی خواهند گفت: (هر کس زندگی خودش را دارد،آدم که نمی تواند تا آخر عمر به پای پدر و مادر مریض و از کار افتاده اش بسوزد.

 کجایند فرزندان پر ادعا؟!

شاید هم حق با آنهاست!مگر مادر، خودش را برای فرزندانش پیر کرده است؟مگر شب هایی که او تب کرده است مادرش تا صبح بر بالین او بیدار نشسته است ؟ اصلا مگر مادر محبتی در حق فرزندش می کند که حالا فرزندش بخواهد هنگام سالخوردگی و از کار افتادگی در صدد جبران آن محبت ها بر آید؟!!!!!
مغزم پر از فکر هایی است که توان جا دادن همه آنها را در سرم ندارم و اگر هم بتوانم همه شان را جا بدهم،قطعا قدرت پردازش شان را ندارم. یکی از این فکر ها آن بود که خیلی مایل بودم بدانم که این پیرزن به چه چیزی  فکر می کند؟چه چیزی ذهنش را تا این اندازه مشغول کرده است؟ تا آن اندازه که صدای حاج خانوم گفتن های من را بار چهارم شنید.وقتی هم شنید با اکراه جواب داد.انگار دوست داشت هنوز فکر کند.نمی دانم به چه چیزی،ولی می دانم که هر چه هست (طبق گفته ی پرستارها)هر روز دارد بهشان فکر می کند و هر روز به هیچ نتیجه ای نمی رسه، و هر روز غمگین تر می شود.کمی که بیشتر به حرف هایش دقت می کنم،متوجه می شوم شاید این پیرزن دارد به این فکر می کند که کجای زندگی اش خطایی مرتکب شده است که عاقبت اش  زندگی در این جا و دور از فرزندانش شده است،شاید هم دارد به این فکر می کند که ای کاش همان موقعی که شوهرش از این دنیا رفته بود او هم با او رفته بود تا هرگز شاهد ناخلفی فرزندانش نمی شد.

 آری؛این پیرزن گرچه به ظاهر به در انتهای سالن خیره شده بود ولی من عمق نگاه پاکش را آن سوی دنیا یافتم، آنجایی که فرزندانش با خوشی روزگار می گذراندند، درست آنجا،میان خانه های فرزندانش...

 پ.ن: درباره این اتفاق فقط یک موضوع حقیقت دارد، اینکه این سالمندان  از کار افتاده از ابتدا نه سالمند بودند و نه مریض.روزگار گذشته است،پیر شده اند و مریض،روزگار می گذرد،پیر خواهیم شد و مریض...