آفتاب های همیشه

چای مخفیانه در محل کار
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۸
 

من نمی دونم محل کار همه همینجوریه یا فقط اینجا اینطوریه که هم زمان با چای ریختن یه نفر،به طور خودجوش یهو همه هوس چای می کنن؟
در راستای این داستان که به محض اینکه با لیوانم از جام بلند میشم حداقل سه تا لیوان میاد تو صورتم که یعنی این ها رو هم ببر؛ تصمیم گرفتم از این به بعد لیوانم رو زیر مانتویی چیزی قایم کنم و سینه خیز تا آشپزخونه برم که کسی نبینه.والا به قران.بعد سه ساعت یه چایی می خوایم بخوریم رسما یه سینی چایی میفته گردنمون.


 
 
اینجا تهرانه یعنی شهری که...
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٧
 


اینجا تهران است ،خیابان های تهران،همان جایی که اگر به سرعت از سر راه  موتوری که مشغول آمدن ورود ممنوع با سرعت 60 کیلومتر در ساعت است کنار نروی ،با استفاده از بدترین ناسزاهایی که در دایره واژگانش می گنجد به تو یادآوری می کند "باید به من راه می دادی تا عبور کنم،هر چند خیابان، یک طرفه و برای من ممنوع است،وولی این فوضولی ها به تو نیامده،تو باید بگذاری من رد شوم.
اینجا خیابان های تهران است،درست همان جایی که دیگر به قصد خیر هم نمی توانی یک میانسال را که کیلو کیلو،میوه و سبزی در دست دارد تا انتهای کوچه برسانی تا کمتر پا و کمرش اذیت شود،آخر هنوز ده روز نگذشته از دستگیری خانم میانسالی که با همین شیوه یعنی خرید مواد غذایی،خود را عابر نشان می داد و پس از سوار شدن به خودروها،با تهدید سلاح سرد از راننده های خیرخواه اخاذی می کرد.
اینجا خیابان های تهران است،همان جایی که اگر فاصله سبز شدن چراغ تا حرکت کردن تو، یکی دو ثانیه با هم اختلاف داشته باشد،توهین ها و تکه های مختلف است که  به سمتت حواله می شود،توهین هایی که موسیقی متنش بوق های کشدار خودروهای پشتی است.
 اینجا تهران است،خیابان های تهران،درست همان جایی که اگر آقایی،راننده خانمی را مشغول انجام پارک دوبل ببیند به هر قیمتی شده می خواهد به او فرمان بدهد،حتی اگر آن خانم، راننده مسابقات رالی باشد هم برای آن آقا هیچ توفیری ندارد.عذاب آور تر آن است که زمانی که مشغول پارک هستید  و یک نفر مدام می گوید،چپ چپ چپ بشکون بشکون آها،بیا جلو و تو مجبوری فرمان را بدهی چپ، بشکانی و به عقب بروی،درست است به حرف او گوش نمی کنی ولی متاسفانه برای پارک کردن هیچ راهی نداری جز همان کاری که او دارد دیکته می کند،دنده را جا می زنی و می روی دنده یک،آها بده راست بشکون بشکون تا آخر بشکون بیا بیا ،بسته،حالا بزن عقب و آنقدر می گوید تا پارک کنی و مجبوری تا زمانی که پیاده می شوی و آنجا را ترک می کنی سینه سپر شده از غرورش را تحمل کنی که این معنی را به تو القا می کند که اگر من نبودم نمی توانستی این کار را به تنهایی انجام بدهی. این کار اگر یک یا دو بار در روز تکرار شود قطعا موضوع خنده دار خوبی است برای تعریف کردن برای اطرافیان اما تکرار هر روزه و چند بار در روزش قطعا نمی تواند باعث خوشحالی و سرگرمی باشد،حتی برای صبور ترین خانم ها.
حالا این که آقایان در خیابان اجازه نمی دهند خانم ها لحظه ای توقف کنند و با توقف خودروهای شان اتوبان و خیابان را بند می آورند هم بحثش جداگانه است.یعنی کافی است یک خانم سی ثانیه در کنار اتوبان  یا خیابان به هر علتی توقف کند،قطار قطار خودروی مدل پایین و بالا وست که می زند کنار که اگر بنزین میخواهی،آب لازم داری،جوش آورده ،جوش آوردی یا هر چیز دیگر،به هر قیمتی شده کمکت کند و به هیچ عنوان راضی نیست قبول کند تو با کسی قرار داری و یا به هر علت دیگری آنجا توقف کرده ای.گویا عزم شان را جزم کرده اند آن شب بدون کمک کردن به آن خانم به منزل نروند و ثواب این کار خیر را از دست ندهند.حالا کافی است یک مرد بنزین تمام کند،تمام حکیم را از شرق به غرب هم پیاده گز کند یک دانه از این همه آدم های خَیِر استثنا آن روز  را  فرصت کمک کردن ندارند!خیلی اتفاقی.

می پرسند تهران کجاست؟به آنها بگویید تهران همین جاست،درست همین جایی که درست رانندگی کردن،کم هوش بودن راننده را نشان می دهد و با سرعت کم راندن،دست و پا چلفتی بودن او را.همان جایی که رعایت مقررات راهنمایی  و رانندگی گواه  دست فرمون خوب نداشتن است و راه دادن به خودروهای کناری،ترسو بودن برداشت می شود.تهران زیاد دور نیست.همینجاست،همینجایی که اگر فردی را در خیابان دیدید که بیهوش در پیاده رو افتاده نباید به بیمارستان برسانیدش،آخر تو را تا زمانی که بهوش بیاید به این جرم که هیچ اطلاعی از خانواده او نداری نگه می دارند و مجبور هستی به پرداخت کلیه مخارج آن مصدوم و  اگر مجبور شوی از بیمارستان خارج شوی حکم جلبت صادر می شود.به هر کس نمی داند تهران کجاست بگویید همین ها را.بگوییدهر جا  دیدید هیچ فردی جرات  کمک کردن به افراد ضعیف تر مثل میانسالان و کودکان و بیماران را ندارد،بدانید آدرس را درست رفته، تهران دقیقا همان جاست...


 
 
یه تجربه دوست نداشتنی
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳
 

یه تجربه بد،یه حرفی که حرف دل نیست،نه تنها حرف دل نیست،بلکه مخالفش هم هستی ولی مجبوری قلم بدست بگیری و شروع کنی به نوشتن.
خیلی حس بدیه وقتی مجبوری یادداشتی بنویسی که 180 درجه با نظر خودت متفاوته. حس بدتر اینه که وقتی در حال صحبت با اون آقای مسئول هستی مجبوری دقیقا همچون همون اشتری که به شعر عرب در حالت است و طرب، هر چیزی می گه رو تایید کنی که خدای نکرده به تیریش قبای آقایان برنخورد و ادامه بدن.چرا؟چون قبل از اینکه گفت و گو را شروع کنی به شدت توصیه شده با کسانی تماس بگیریم که هم نظر آقایان بالا باشند.
پ.ن1:امروز با هر کدام از اعضای کمیسیون قضایی و حقوقی مجلس و نایب رییس و سخنگوشون که درباره اعدام اخیر این دو جوان صحبت کردم همه شان متفق القول بودند در این موضوع که این اعدام تاثیر بسیار مثبتی در جامعه داشت و از آنجایی که اجرای حکم باید زمانی صورت بگیرد که اثرات روانی جرم هنوز از اذهان عمومی از بین نرفته باشد و زمان زیادی از وقوع جرم نگذشته باشد ،اجرای این حکم بسیار به موقع انجام شده است.
پ.ن2:خیلی خیلی تجربه بدی بود و دوسش نداشتم،ناراحت شدم،اصلا تو این مایه ها که حتی النگوهام شکست،هیچی دیگه،آقایان می گفتند و من هم به نشانه تایید و همون اشتر به شعر طرب و اینا سر تکان می دادیم و می نوشتیم.چون این بار دستور به شدت از "بالا"ست.