آفتاب های همیشه

خریداران بنز چه شکلی شده اند؟
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
 


تصور شما درباره کسی که پشت فرمان یک خودروی بنز می‌نشیند چیست؟ قدیمی و جدیدش مهم نیست. مفهومی که خودروی بنز در جامعه با خود به همراه داشته با آنچه نهم دی‌ماه امسال حوالی میدان سعادت‌آباد تهران رقم خورد در تعارض است. 

پ.ن:همینطوری خوشحال و خندان از بازتاب این گزارشم که در دنیای اقتصاد چاپ شده،بودم و با هر تماس و تعریفی که از این سوژه و پرداختن به آن میشد همینجوری هی داشتم بیشتر باد می کردم از اینور هم خبرگزاری های مختلف که این گزارش رو کار کرده بودن همینطوری هی باعث گنجانده نشدنم در پوست خودم کرده بود،تا یه دوستی پیدا شد و گفت:صفحه آخر روزنامه هفت صبح قسمتی از این گزارشت را گذاشته و از آن به عنوان یک گزارش جذاب در روزنامه دنیای اقتصاد یاد کرده است ،نعره زنان خودم را به روزنامه هفت صبح رساندم و صفحه آخر را 47 دفعه با باز ترین نیش ممکن نظاره کردم D:
هیچی دیگه .ما رو می گی،از ظهر فقط درگیر این موضوع هستیم دیگه از این به بعد جواب سلام کیو بدیم،جواب سلام کیو ندیم؟


http://www.aftabir.com/articles/view/social/urban/c4_1358456767p1.php/%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF


 
 
دیگه این قوزک پا یاری موندن نداره!
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٩
 

تا زمانی که حرفت شنیده میشه
و با جون و دل بهش گوش میده
گفتنیا رو بگو
حتی با صدای کم
موقع رفتن اما
فریاد هم دیگه صدایی نداره
یادمون نره
همیشه صبورترین آدم ها
همون محکم ترین ها هم هستن
اون روزایی که صبرشون مثال زدنیه و لذت بردنی
روزای خوبیه
ولی این آدمای صبور رو باید خیلی بپاییم
که نشکنیم شون
که تهمت نزنیم
که باهاشون روراست باشیم
که تموم نشه صبرشون
که اگه بشه دیگه شده
وقتی هم بشه
دیگه نه احساس سرشون می شه و نه بخشش رو بلدن
تمام اون صبوری ها که یه روز باعث خوشحالی بود رو یادتونه؟
همونا تبدیل به کوهشون کرده
حالا از هر آدم منطقی هم منطقی ترن
و تو رو می سپارن به دست اونی که از اول بود
و خودشون میرن،میرن و میرن...

پ.ن:یه روش خودکشی با کلاس هم میتونه گوش کردن دوباره و سه باره و صدباره به این آهنگ اونم با صدای بلند باشه.هدفن در محل کار فراموش نشود.
.
.
.
من یه عمریست که اسیرم زیر زنجیره غمت
دست و پام غرق به خون شد دیگه بسه موندنت
*دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
http://www.google.com/url?sa=t&rct=j&q=%D9%82%D9%88%D8%B2%DA%A9%20%D9%BE%D8%A7%20%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%20%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA%DB%8C%20%DB%8C%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%88%D8%A8&source=web&cd=1&cad=rja&ved=0CDgQtwIwAA&url=http%3A%2F%2Fwww.youtube.com%2Fwatch%3Fv%3DdYSmD3t6ibg&ei=SebrUIOAJrPE4gSLvoGoCA&usg=AFQjCNGiEq5VSDb1jdilevIesQK-6KSA8A&bvm=bv.1357316858,d.bGE
توضیح ستاره:اگه مسعود امینی عزیز، شرایط الان رو می دید قطعا این شعر رو این گونه می سرایید:
دیگه این قوزک پا یاری موندن نداره...


 
 
مصاحبه با محمد(قاتل 24 ساله)
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٦
 

صحبت با یک قاتل 24 ساله که دوستش رو به خاطر اینکه پولدار بوده کشته،
یه تجربه خیلی خوب بود.
البته وقتی داشتم می رفتم اداره آگاهی،تصورم این بود که دستاش دستبند داره و هر چی بخوام می تونم می پرسم و حتی عصبانی هم بشه نمی تونه دستش رو بیاره بالا،ولی با کمال تعجب وقتی وارد اتاق شد دیدم بدون دستبند آوردنش و اومد نشست روبروم.اول فکر می کردم کسای دیگه ای هم میان تو اتاق ولی وقتی دیدم اون سربازی که آوردش خودش رفت بیرون،احساس کردم با این شرایط نمی تونم گفت و گوی خوبی داشته باشم ولی هنوز سه چهار دقیقه نگذشته بود که متوجه شدم نه تنها دستبند لازم نیست بلکه خیلی جاها شعورش از خیلی ها بیشتر بود و به شدت تو حرف هاش به خانم ها احترام می ذاشت.
وقتی تصورمون این باشه که اگه کسی رو عصبانی کنیم باید انتظار داشته باشیم هرگز تو دهنمون نزنه و دستش رومون بلند نشه که باید به دست همه اطرافیان مون دستبند بزنیم!
پ.ن1:محمد یکی بود عین خودمون با این تفاوت که خیلی خیلی پشیمونه و گاهی چقدر زود دیر میشه...
پ.ن2:به دلیل مسائل امنیتی و یه سری داستانا، همه گفت و گو مون رو نتونستم بنویسم.
پ ن 3:این متنی که در اینجاست با مصاحبه ای که در روزنامه منتشر شد یه کم متفاوت هست،علتش هم کمبود جا در صفحه حوادث بود...

 

 

 
اظهارات محمد 24 ساله، متهم به قتل دوست خود به دلیل اختلاف طبقاتی در گفت‌وگو با «اعتماد»:
 
کاش رابطه‌ام را با او قطع می‌کردم
گروه حوادث|فرناز استاد نوبری

«اول خواستم به پایش شلیک کنم ولی ترسیدم گیر بیفتم و برایم شر بشود. اسلحه را بالا‌تر آوردم و حالا دیگر دستم کاملا قائم با بدنم شده بود. انگشتم روی ماشه می‌لرزید ولی سعی کردم مسلط باشم و قبل از اینکه به سمتم برگردد کار را یکسره کنم. یک دفعه نمی‌دانم چه شد صدای مهیبی به گوشم رسید و دیدم تمام بدنش در خون غرق است.» این نخستین گفته‌های محمد متهم 24 ساله‌یی است که در چهارمین روز از آغاز زمستان دوست خود را به ضرب گلوله به قتل رساند و دو روز بعد دستگیر شد.گفت‌وگویی که با این جوان 24 ساله 12 روز پس از ارتکاب جنایت منتشر شده برای بازکاوی زوایای این جنایت است. انگیزه اصلی محمد که دیپلمه است برای این قتل به گفته خودش تحقیر نشدن جلوی دوستان‌شان و حفظ کردن آبروی خودش بود. البته این حرف‌هایی است که محمد بعد از گذشت یک هفته از دستگیری‌اش در حالی که به عنوان متهم به قتل، پشت یکی از میزهای محاکمه اداره دهم آگاهی نشسته بود به خبرنگار «اعتماد» گفت. گفت‌وگویی که اینک با کسی که به کار لوله‌کشی وارد است می‌خوانید ربطی به تخصص او ندارد.


از روز حادثه بگو.چه جوری دانیال رو کشتی؟
اصلا نمی دونم چه جوری شد.فقط یادم است یک دفعه دیدم دانیال غرق در خون است و انگشتم بر روی ماشه اسلجه مانده است.تازه فهمیدم شلیک کرده ام.
تو خونه با هم تنها بودید؟
آره
قبلش داشتید چیکار می کردید که به فکر کشتنش افتادید؟
نه. من همون موقع تصمیم به کشتنش نگرفتم.از حدود یک ماه پیش تصمیم گرفته بودم.آخر او همیشه بین دوستان مان مرا تحقیر می کرد و با بی ام دبلیوی 320 خود،با خانه بزرگی که در فرشته داشت و با همه دارو ندارش به من فخر می فروخت و جلوی همه نیز به من در این مورد بی احترامی می کرد.
و تو کشتیش که دیگر بهت فخر نفروشد؟
اشتباه کردم
یعنی فقط به همین خاطر؟
آره
بهتر نبود یک راه بهتر پیدا کنی که دیگر نتواند به تو فخر بفروشد؟مثلا رابطه ات را با او قطع می کردی.
اتفاقا این کار را می خواستم بکنم ولی نمی شد.یعنی از حدود یک ماه و نیم پیش که با او دعوایم شد تا روزی که کشتمش همه ش جواب تلفن های او را نمی دادم و می پیچاندمش ولی او باز هم زنگ می زد و دیگر اعصابم را خرد کرده بود.حتی همه دوستانم هم می دادند که دانیال چقدر به من زنگ می زد و جوابش را نمی دادم ولی او باز هم زنگ میزد.
هی زنگ میزد چه می گفت؟
می گفت بیا مشروب بخوریم و دور هم باشیم.دوستانش هم بودند.
همیشه کارش همین بود؟
معمولا آره
تاحالا شده بود صراحتا بهش بگی دیگر نمی خواهی با او دوست باشی و ازش بخواهی دیگر تماس نگیرد؟
خب نمی شد.بالاخره رفیق بودیم و دوستای دیگه مون هم یک وقتایی باعث می شدند در جمع ها و دور همی ها،همدیگر را ببینیم.
خب داشتی تعریف می کردی وقتی کشتیش یک دفعه دیدی غرق در خون شده؟ قبلش دعوای تان نشده بود؟
نه.گفتم که.از قبل با هم بحث کرده بودیم و چند بار این بحث ها ادامه داشت تا تصمیم گرفتم از بین ببرمش.
دقیقا چه زمانی این تصمیم را گرفتی؟
فردای روز عاشورا بود فکر کنم.
اسلحه را از کجا آوردی؟
از خیابان... خریدم.
چند تومن ؟
550 هزار تومان.
یعنی حدود 25 روز قبل از روز حادثه اسلحه را خریده بودی؟
آره
کجا گذاشته بودیش؟
تو خونه تو کمدم بود
کسی نمی دانست؟
نه
تو گفتی یک دفعه شد و یک دفعه این تصمیم رو گرفتی.تو این 25 روز که اسلحه داشتی که نمی شود گفت یک دفعه شد.تو 25 روز این اسلحه را داشتی و دنبال فرصتی بودی که دانیال رو بکشی؟
خب آره.ولی چند بار هم تو این مدت تصمیم گرفتم اصلا بندازمش دور.آخر این ضامنش هم خراب شده بود و وقتی اسلحه را تکان می دادی صدای "تق" می داد.دو سه بار خواستم بندازمش دور و فکر کشتن او را از سر بیرون کنم و باز پشیمان شدم و به یاد توهین هایش افتادم.
آن روز به چه بهانه ای به خانه اش رفتی؟
آن روز قرار بود با هم برویم او پلیور بخرد.رفتم دم خانه اش.با هم رفتیم مغازه پدرش ولی به من گفت تو دم در بایست و داخل نیا که پدرم تو را نبیند
چرا نمی خواست پدرش تو را ببیند؟
نمی دانم.نگفت.من هم نپرسیدم و بیرون مغازه منتظرش ایستادم.
مغاازه پدرش چه بود؟
تاجر فرش بود.مغازه بزرگ فرش فر وشی داشت
خب؟
هیچی رفت تو مغازه و بعد برگشت گفت بریم بنزین بزنیم و بنزین هم رفتیم زدیم.بعد هم پلیور خریدیم و رفتیم خانه دوش بگیرد و شب برویم بیرون.
خانه اش هیچکس نبود؟
نه.پدر و دو برادرش در یک خانه زندگی می کردند و خواهر و مادرش با دانیال .ولی معمولا هیچوقت نبودند.من هم شب خانه او می رفتم هم در طول روز چند بار رفته بودم ولی فقط سه بار خواهرش را دیدم.
تو این مدت که بنزین می زدید و تو خیابان بودید،اسلحه کجا بود؟
اسلحه تو شکمم بود.اول که رفته بودم خانه اش می خواستم در جایی در اتاقش قایم کنم ولی گفتم شاید پشیمان شوم و اصلا نخواهم برگردم خانه شان از همان طرف برگردم خانه خودمان.به این دلیل اسلحه را با خودم برده بودم.
بعد که رسیدید خانه ،کامل تعریف کن چه شد؟از جلوی در.چه کسانی بودند؟کسی دید تو با او وارد خانه شدی؟
وقتی رسیدیم خانه خلوت بود کوچه.آره.فکر کنم.یعنی بودند آره.سرایدار و دو تا بچه های شان در پارکینگ داشتند بازی می کردند.
شما را دیدند؟
آره دیدند.
خب؟بعد چی شد؟
رفتیم بالا و من تو سالن نشسته بودم و صدای موزیک فضا را پر کرده بود.او هم در اتاقش بود و و با آهنگ می خواند. از جا بلند شدم و اسلحه را از شکمم در آوردم.نزدیک اتاقش شدم.در نیمه باز بود . آرام بازش کردم.اسلحه در این مدت در دستم بود و به سمت او نشانه رفته بودم.طوری که اگر هر لحظه بر می گشت، دست و اسلحه را که در امتداد صورتم بالا برده بودم می دید.ولی برنگشت.هنوز داشت شعر می خواند.اول خواستم به پایش شلیک کنم ولی ترسیدم گیر بیفتم و برایم شر بشود.اسلحه را بالا تر آوردم و حالا دیگر دستم کاملا قائم با بدنم شده بود.انگشتم بر روی ماشه می لرزید ولی سعی کردم مسلط باشم و قبل از اینکه به سمتم برگردد کار را یک سره کنم.یک دفعه نمی دانم چه شد صدای مهیبی به گوشم رسیدم و دیدم تمام بدنش در خون غرق است.نمی دانم اصلا به کجا شلیک کرده بودم ولی نقش زمین شده بود.
دیگر شلیک نکردی؟

نه.فقط همان یک گلوله را شلیک کردم.
چه حسی داشتی؟
فقط ترسیده بودم و می خواستم زودتر از آنجا خارج شوم بروم خودم را به پلیس معرفی کنم.
پس از اینکه دانیال را به قتل رساندی چه کردی؟ پلیس می گفت دزدی هم کرده ای؟
من فقط یک فرش و دو شمعدان  و لپ تاپ او را از خانه اش برداشتم آن هم نه به قصد دزدی.فقط با این هدف که پلیس را گمراه کنم و حنی آن دو شمعدان را که 200 میلیون قمیت داشت را  دور انداختم و فرشی که برداشته بودم هم به قیمتی بسیار پایین تر فروختم.آن هم به این خاطر که جایی برای نگه داشتن آن نداشتم و بیرون هم نمیشد ببرم بندازمش.مجبور شدم به قیمت خیلی پایین تر از ارزش واقعی اش بفروشمش که فقط از شرش خلاص شوم.
تو که می گویی می خواستی به پلیس همه چیز را بگویی؟پس چرا برای گمراه کردن پلیس دست به دزدی از خانه دانیال زدی؟
اول که ترسیده بودم دیدم بهترین راه انجام دادن سرقت و گمراه کردن پلیس است و خودم هم برای همیشه گم و گور شوم،ولی بعد تصمیم گرفتم خودم به پلیس بگویم.
تو بی ام دبلیوی دانیال را هم پس از قبل با خود برده بودی.آن هم با هدف گمراه کردن پلیس بود؟
آره.الان که فکر می کنم می دانم کارم درست نبود ولی همان موقع و در آن شرایط فکر می کردم بهترین کار آن است که پرونده قتل را با سرقت قاطی کنم و در این داستان ها خودم فرار کنم.من دزد نیستم.آن روز هم در دادگاه به قاضی گفتم.اگر دزد بودم و واقعا می خواستم به پول و پله ای برسم باید یک فرش ابریشمی که بر دیوارش کوبیده بود و قیمت میلیاردی داشت را بر میداشتم.بارها خود دانیال درباره ارزش آن قالی ابریشم برایم گفته بود.ولی من قصد دزدی نداشتم.

دانیال را با همان وضع رها کردی و از خانه خارج شدی؟قصد پاک کردن آثار جرم را نداشتی؟

نه دیگر.نه وقت داشتم نه توان.هول هم شده بود.فقط رفتم بیرون.
بعد از  برداشتن آن وسایل و خودروی دانیال کجا رفتی؟

یک راست رفتم خانه.به پدرو مادرم هم گفتم.

نگفتند برو خودت را معرفی کن؟

چرا گفتند.من هم گفتم باشه می روم.ولی آن روز نرفتم.

چطور دستگیر شدی؟کجا بودی ؟

خونه دوستم بودم و مطمئنم همان دوستم هم مرا به پلیس لو داد.در خانه دوستم بودیم و داشتیم مشروب می خوردیم که یک دفعه مامور ها ریختند و مرا بردند.

چرا مطمئنی او گفته؟

چون من همان روز یعنی پس فردای روز قتل به او جریان را گفتم و دو ساعت بعد ماموران مرا گرفتند.
پشیمان شدی که به دوستت اعتماد کرده بودی ؟

نه اصلا.چون من خودم تصمیم داشتم در همان چند روز بروم و به پلیس بگویم.

دوست صمیمی ات که بود؟

همین محمد که لوم داد به پلیس.
تو اون 25 روز ک اسلحه داشتی محمد می دانست؟

آره.

باهات مخالفتی نکرد؟

چرا هی می گفت اشتباه نکن و از این حرف ها.گوش ندادم دیگه.اشتباه کردم.

خانه تان کجاست؟

ولیعصر

کجای ولیعصر ؟

یک کم پایین تر از میدان
یک کم یعنی چقدر ؟آدرس پستی خانه تان را بگو

میدان ولیعصر.نرسیده به میدان.کوچه ... پلاک ...

آخر هم خیابان را نگفتی.

...

تو ااصلا از کجا با دانیال دوست شدی؟تو این سر شهر بودی و او آن سر شهر.
نه ما زیاد هم پایین شهر نبودیم.
خیلی خوب پایین شهر نبودید.ولی تا فرشته هم خیلی فاصله داشتید.چطور با هم دوست شدید؟از کی؟

از طریق یکی از دوستان مان و در یک مهمانی.حدودا خرداد ماه بود.
حقوقت چقدر بود؟

هر ماه فرق داشت

میانگین حقوقی که هر ماه می گرفتی چقدر بود؟

حدودا یک  و نیم را هر ماه کاسب بودم
آن دو شبی که هنوز دستگیر نشده بودی کابوس نمی دیدی؟

من در آن دو شب اصلا خوابم نبرد.حتی یک دقیقه

الان چه حسی داری؟

اصلا نمی دانم چه شد.نمی دانم چرا این کار را با خود  و زندگی ام کردم.فقط می تونم بگم تا سر حد مرگ پشیمانم.کاش با او قطع رابطه کرده بود.

لینک این مصاحبه در روزنامه اعتماد:
http://etemadnewspaper.ir/Released/91-10-16/97.htm







 
 
کاش غیر از خدا هیچکس نبود!
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۸
 

یکی بود یکی نبود؛
غیر از خدا کاش هیچ کس نبود 
ولی متاسفانه بود؛
یک نفر بود که ای کاش هرگز نبود
یک خوابی بود ولی رویا نبود
درسته رویا نبود ولی دروغ هم نبود
بررسی اعمال مردم تو اون دنیا توسط خدا بود،
ولی خدا خودش نبود!
خیلی ترسناک بود ولی کابوس نبود
اون یک نفر که گفتم ای کاش نبود
داشت با مامان حرف می زد، البته با صدای مامان.چون مامان خودش نبود
مامان راهنماییش می کرد و این اصلا حواسش نبود!
تو این گیرودارای بود و نبود
یهو یک اتفاقی افتاد که انگار اصلا قرار نبود
یک موجوداتی آدم ها رو پرت می کردن تو یک دره خیلی عمیق که تهش معلوم نبود.
یادتون هست گفتم یک آدمی بود که ای کاش نبود؟
همون آدم با یک موجودی شروع به صحبت کرد که اصلا آدم نبود!
این موجوده که مسئول بود ولی آدم نبود،
به این آدمی که دلم می خواست هیچ وقت نبود،
گفت تو برگرد به دنیا.اینجا از اول هم جای تو نبود.
اون آدمه برگشت و از اون به بعد دیگه تو همین دنیا بود
قرار بود همیشه باشه و حرفی نزنه دیگه از بود و نبود
همه صحنه ها یهو واقعی شد و دیگه هیچی خواب نبود
بعد از اون خواب همه چیز تغییر کرد و هر کسی که تا اون موقع بود،خوب بود و مهربون بود،از اون روز به بعد دیگه نبود!
خداجون؛
بغضم به اشک تبدیل شد از این همه بود و نبود
چی می شد این آتشی که تو این دل هست،اصلا نبود
یا حداقلش دنیا اینجوری نبود؟
کاش اصلا از اولش غیر از خودت هیچکس نبود...

 


 
 
قبول کن مامان...
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤
 
زود رفتی مامان.قبول کن.
فضای این خونه همه ش تو رو از ما طلب داره.
هر چقدر ادای تو رو در بیارم؛
مثه تو آشپزی کنم و لباس بپوشم
بازم بابا و داداش می فهمن که تو نیستی
یعنی می فهمن من ،تو نیستم
زود رفتی مامان
هر کاری کنیم نبودنت رو جبران که هیچ،
ذره ای نمی شه نا دیده گرفت
زود رفتی،خودتم قبول داری .مگه نه؟
من که اعتراضی ندارم
شکایت هم نمی کنم.
قبول کردم،
اصلا چند وقته من حرفی در موردت زدم؟
گلایه ای کردم؟
الان هم دعوایی ندارم باهات.
فقط حداقل خودت بگو قبول داری وقتش نبود که تنهامون بذاری.
همین رو قبول کنی من دیگه هیچ حرفی از تنهاییام نمی زنم.
از درد و دلایی که دارم و یه دختر فقط به مامانش می تونه بگه هم هیچی نمی گم.اصلا تو قبول کن زود رفتی،من لال میشم کلا.
قبول می کنی؟
بعضیا رو دیدی مامان ؟فک میکنن غم نبودنت تا الان دیگه کم شده.
چقدر کم هوشه اون کسی که بگه بعد از دو سال،
نبودن مادر، کم رنگ
و جای خالیش، عادت میشه
این آدما چه فکری می کنن مامان؟
مادربزرگ عمه م بودی مگه؟ که نبودنت عادت بشه برامون؟
24 ساعت از شبانه روز پیش هم بودیم.الان عادته چی بشه؟
اگه گریه نکنم جلوی اونا یعنی اوکی هستم ؟
بی خیال اصلا.بذار خوش باشن.
از نظر من نبودنت درست شبیه یه غده سرطانیه،که هر روز نه تنها کوچیک نمی شه،بلکه بیشتر ریشه میده تو وجود آدم.
مامان آخه کدوم غده سرطانی رو دیدی که برای کسی عادت بشه؟
یا دردش کم بشه؟
قبول کن دیگه.نبودنت درد داره.از غده سرطانی بدخیم هم بدتر.
قبول کن.باشه؟