درباره نویسنده
فرناز نوبری
در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام، با همه نامهربانان مهربانی کردم
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • فرناز نوبری
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • دوستی خاله خرسه ممنوع!
  • همه چی آرومه...
  • اگر در دیده مجنون نشینی...
  • نصایح الفرناز/جلد دوازده
  • دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست...
  • آری،او فقط باشد...
  • سلامتی ؛ بهتر از علم و ثروت...
  • یزیدانِ حال را دریابیم...
  • و چه قصاب خانه ای است دنیای بشریت...
  • تولد دوباره
  • به پرشین بلاگ خوش آمدید
کلمات کلیدی مطالب
  • برخاست (۱)
  • دل و دینم (۱)
  • شبای یلدا (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
دوستان من
  • عسل داداشلو
  • محمد جواد زمان آبادی
  • نسرین نیکنام
  • زینب کریمیان
  • استاد احمد جعفری چمازکتی
  • شاملو
  • حسین علومی پور
  • رضا صادقی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



آفتاب های همیشه
دوستی خاله خرسه ممنوع!
نویسنده: فرناز نوبری - ۱۳٩۱/٢/٦

وقتـــــی کسی با رفتارهای غیر منطقیـــــش
با نــــــــدونــــــم کاریـــــــــاش
با انجام دادن هزار و یـــــــــــک کار بچه گانه
و ریســـــــــک های خطــــرناکش
همش بهت استــــــــــرس  وارد میکنه
(که البته اکثر اوقات هم اصلا احتمالش رو نمیده که داره به شما ضرر می رسونه و طفلکی به خیال ساده و خام خودش داره بهتون محبت میکنه)
و تو همش دغـــــــدغه این رو داری
که نـــــــکنه کاری کنـــــه که باعث دردســــــــرت بشه
فقط یه عامــــــــل هست که باعث میشه این وضعیـــــــت رو تحمل کنی
و از اون آدم و رفتـــــــــــــــارهای ناموزونـــــــش دوری  نکنی،
اسم اون عامــــــل رو خیلی ها
 عشــــــــــــــــق گذاشتن.
 و بخاطر همین عشق هم مُدام امید دارن که همه چیز درست بشه
مُدام دندون سر جیگر میذارن،
صبــــــــــــــر
تحمــــــــــــــــــــل
ولـــــی تا کِـــــــــی؟تا کجــــــــا؟
کاش بدونن بزودی این آدم،یه سنگی رو مینـــــدازه تو چاه
که هــــــــــــــزار تا عاقــــــــــل نمی تونن درش بیــارن،
کاش بدونن ضربـــه خوردن از همچین آدمایی
شاید دیر و زود داشته باشه
ولی هرگز سوخت و سوز تو کارش نیست،

الغرض:همونطوری که ژیــــان ماشین نمیــــشه و باجناق هم فامیل،
دوســــتیه خاله خرســـه هم ،عمرا دوســــــتی نمیشه!!!
چه خوش گفتن قدیمیا که :
داشتن صد تا دشمن عاقل،بهتر از یک رفیق نادونه

فرناز/نیمه شب بهاری
خسته از نادونی آشنایان دوست نما

 

نظرات ()



همه چی آرومه...
نویسنده: فرناز نوبری - ۱۳٩۱/۱/٢٠

شــــب ساکت است و جـــــــاده بی انتها،
مَلَـــــــس ترین هوای بـــــــــهاری،ریه هایت را نوازش می دهد،
یک طــــرف رودخـــــانه
و آن طرف پوشیـــــــده شده از صـــخره هایی است که انـــــگار هیچ گاه تمامی ندارند
صخره هایی که ســــــایه هایشان در این تاریــــک،روشــــنه نزدیک صبح،
گــــــویا تا نزدیکی مــــــــــــاه کشیده شده است!
و هوای گرگ و میشی ،
که کوهستان را در این ساعت
که نه صبح است و نه شـــب،مخوف تر جلوه می دهد.

مــــــــــن ،
او .....

عزیزترین موجود زندگیت تو را می نگرد،
نزدیـــــــــک تر از آن است که بتــوانی تصور کنی
طوری که می پنــــــــــداری از خودت هم به تو نزدیـــــــــک تر است!

صــــــــــــدای پای آب
و صدای آواز جیرجیرکان سرخوشی که گویا این همه زیبایی را جشن گرفته اند،
روح و روان هر شنونده ای را تسکین می دهد.

خدایـــــــــــــا ؛
دیگر هیچ چیز کم ندارم،
اکنون تمام زیبایی هایی که در این دنیا خلق کرده ای را در دستانم گرفته ام،
و با تــــــمام وجود لمـــــــسشان می کنم،
خدایا چه میشود ،
چه می شود همیـــــن الان جــــــان من را می گرفتی؟
آخر همیـــن جا و در همیـــن لحظـــه همه چیـــــز آرام است،
من دیـــــگر هیچ چیـــــــــــز، کم نـــــــدارم
آری؛
هیـــــــــــــچ چیــــــــــــــــــز ...

فرناز/بهار 91/ساعت 7 صبح

نظرات ()



اگر در دیده مجنون نشینی...
نویسنده: فرناز نوبری - ۱۳٩۱/۱/۱٩

اگر در دیده مجنون نشینی
خیلی خیلی بیجا میکنی که به غیر از خوبی لیلی نمی بینی!
اتفاقا چون دوسش داری باید چشماتو بیشتر باز کنی ،
باید بیشتر حواست بهش باشه،
باید قبل از اینکه کَسای دیگه متوجه عیب و ایراداش بشن ،تو بفهمی
تو باهاش حرف بزنی
تو باعث اصلاح و پیشرفتش بشی.
اگه الان که مجنونش هستی و حرفات براش ارزش داره،بخوای در دیده میده ی مجنون بشینی و جز خوبی موبیاش هیچی رو نبینی،دو روز دیگه که همه چی یه کم برات عادی تر بشه،همون بدیهاش مثه خار جوجه تیغی فرو میره تو همون دیده ت که یه روز فقط خوبیاشو می دید.
اون موقع است که این در اون در میزنی بیای این پست منو لایک بزنی،
ولی افسوس که دیگه چشمات جایی رو نمی بینه.
دیگه از ما گفتن بود،بازحالا هی برو در دیده مجنون بشین،خوبیای لیلی رو ببین

نظرات ()



نصایح الفرناز/جلد دوازده
نویسنده: فرناز نوبری - ۱۳٩٠/۱٠/۱۱

باید وقتی پیشش هستی دلت بخواد که تمام ساعتهای دنیا متوقف بشن،
باید از اینکه چرا امروز یه جور دیگه حرف میزنه نگران بشی،
باید وقتی میبینی پیش تو گوشیش سایلنته تنها فکری که بنظرت میرسه این باشه که دلش نخواسته وقتی کنار توئه کسی مزاحمش بشه،
باید حاضر باشی عزیزترین و معنوی ترین چیزی که تو دنیا داری وشاید هر روز به وسیله ی اون به آرامش میرسی رو بهش هدیه بدی،
باید دلت شور بزنه که امروز نهار چی خورده؟اصلا خورده یا بازم وقت نکرده؟
باید بخاطر گرفتن دستاش حاضر باشی دو ساعت و چهل و پنج دقیقه تو ترافیک بمونی تا بهش برسی و نهایتا بیست دقیقه بتونی ببینیش،
باید وقتی بارون میاد دل تو دلت نباشه که لباسش به قدر کافی گرم هست یا نه؟
باید وقتی دلت میگیره،تو ذهنت اون اولین کسی باشه که با فکر کردن به وجودش به آرامش واقعی برسی،
بایدِ بایدِ باید اینا باشه، اگه اینا وجود نداره ،اصلا این رابطه وجود نداشته باشه بهتره.
بخدا بهتره،به پیر به پیغمبر بهتره.
از ترس تنها بودن،تنها شدن،تنها موندن وارد هر رابطه ای شدن عواقب خطرناکی بدنبال داره
کاشکی بدونیم ،وقتی فکر کنیم با هر کَس بودن،از تنها بودن بهتره،احمقانه ترین فعل دنیا رو انجام داده ایم.
والسلام...
نصایح الفرناز/جلد دوازدهم/فصل پنج

نظرات ()



دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست...
نویسنده: فرناز نوبری - ۱۳٩٠/۱٠/۱


واللا زمانای قدیم شبای یلدا اینطوری بود؛نیت میکردیم ،تفالی میزدیم ،
حضرت جوابمون رو کامل و بی نقص و رک و راست میداد؛
یعنی یه طوری که رومون نمیشد جلوی فامیل سرمونو بیاریم بالاها،
انقدرجوابی که میداد با نیتمون مرتبط بودا.اصن یه وعضی...
حالا نمیدونم جریان چیه امشب حضرت اینطوری جواب ما رو دادن،زور که نیست که!
یحتمل دیگه با قیافه مون حال نمیکنه دیگه. ها؟
خلاصه اینکه ما که هیچ چی از فال حافظ یلدای سال نودمون و ارتباطش با نیتمون نفهمیدیم،از دوستانی که خدای نکرده متوجه منظور خواجه شدن خواهشمندیم یه کمکی به ما برسونن خلاصه.
با تشکر قبلی!
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست/گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست/که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد/پیش عشاق تو شب ها به غرامت برخاست
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو/به هواداری آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت/به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت/سرو سر کش که به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری/کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست

نظرات ()



آری،او فقط باشد...
نویسنده: فرناز نوبری - ۱۳٩٠/٩/٢٢

دلم فریاد میخواهد،سرد است،یار میخواهد

کسی گر نیست، پس ارچه خروشانم؟

وگر هم هست،در تاریکی امشب

که تنگ و خسته و بدحال است این دل

چرا بی برکت است دستم ز دستانش

چرا چشمم تهی از پرتو رخشان چشمانش

ولی او هست

همین که آگَهَم می آید او فردا،همین که بو کشم عطرش

و میدانم که اویی هست

همین از بهر من کافیست

فقط باشد

نبود و بودش از بهر من و این است و او

کِی ،چون مهم باشد ؟

آری،او فقط باشد...

 

فرناز/2:40 شب

برای اویی که هست ولی هرگز نیست.

 

نظرات ()



سلامتی ؛ بهتر از علم و ثروت...
نویسنده: فرناز نوبری - ۱۳٩٠/٩/٢۱

همیشه به مادرش که از پزشک و حرفهای او ناراحت و نا امید میشد میگفت:باور کن هیچ مسئله ی خاصی نیست،دکتر ها فقط عادت دارند شلوغش کنند،گویا همراه با قسمی که خوردند که در کارشان متعهد باشند ،سوگند دیگری هم یاد کردند که همیشه بدترین شکل و انتهای یک بیماری را برای بیمار تصویر کنند ،اصلا انگار دوست دارند توی دل بیمار را خالی کنند.

گذشت ...

 امروز که مادرش دیگر نبود، خودش از پزشکش بدترین چیزها را شنید هیچ کس نبود همان حرفهای کلیشه ای را به او بگوید که البته چقدر خوب بود که کسی نبود این حرفها را بزند که اگر بود حالش از  این همه تکرار و بازی روزگار بدتر از این میشد.

 تمام پزشک هایی که در مورد واقعیت بیماری به خود بیمارشان دروغ میگویند و یا حداقل همه چیز را نمیگویند، مجبورند همه ی حقیقت را به همراه بیمار بگویند.

ولی وقتی بیمار تنها باشد چه؟اگر نقش همراه را هم خودش بازی کند ؟آنوقت تکلیف چیست؟

در این مواقع پزشک هیچ راهی ندارد جز اینکه حقیقت را بدون جا انداختن حتی یک واو به خود بیمار بگوید،بدون هیچ کمی و یا حتی کاستی،که البته  از این اتفاق خوشنود نبود.

در این گیرو دار و مکافات، همراهان بیمار هم وارد ماجرا میشوند و و عزم خود را جزم کرده اند که هر طور شده به تو ثابت کنند وقت داشتند همراه تو بیایند و ناراضی هستند از اینکه چرا در نبود آنها این کار را کرده است.

ولی غافل از اینکه علت نگفتن و یا شاید پنهان کاری آن بیمار از آنها هر چیز بوده است به غیر از اینکه نخواسته باشد مزاحمشان شود.

شاید میخواسته خودش هم بداند چه مرگش است،شاید میخواسته کامل بداند،میخواسته همه چیز را بداند.همه چیز را.

اصلا شاید دلش میخواسته راحت اشک بریزد و فقط غریبه هایی که در مطب نشسته بودند شاهد این اشک ها باشند، و یک دلیل محکم تر اینکه نمیخواست باعث ریختن اشکهای شما هم بشود .

مینویسم برای تمام عزیزانی که آن بیمار امروز ناخواسته باعث رنجششان شده است.

مینویسم برای تمام کسانی که با نبودن او  نگران و ناراحت شده بودند ولی...

ولی دلم میخواهد آنها هم کمی درباره ی حال و روز آن بیمار بدانند، حال و روزی که شاید به اندازه پر فروش ترین فیلم سال دیدنی بود.

حال و روزی که بخاطرش مسیر 300 متری و بدون ترافیک آزمایشگاه تا مطب دکتر را با چهار اشتباه و سه بار دور زدن ، در عرض نیم ساعت طی کرد و در مسیر بازگشت با یه نیمچه تصادف و سه احتمال تصادف خطرناک بالاخره توانست جسم نا- سالمش را که حالا دیگر دل خوشی از آن ندارد به خانه برساند و روی تخت بندازد.

منتظر جمع بندی این متن نباشید،جمع بندی ندارد،انتها ندارد،بدبختی و درد و مریضی که  آخر ندارد ،ته ندارد ،همینطور ادامه دارد تا وقتی مردم نادان باشند و به بیماریهایشان بی اعتنا ،این داستان همچنان ادامه دارد...

فقط یک چیز دارد آن هم نتیجه گیری است.نتیجه گیری  آن این است که وقتی درد و مرضی داریم مثل یک آدم متمدن از همان ابتدای بیماری به پزشک مراجعه کنیم تا حاد تر از آنی که هست نشود.کاش بدانیم اگر وقتی که به دکتر مراجعه میکنیم دیگر دیر شده باشد نه علم و نه حتی ثروت میتواند برایمان کاری کند.

به هر چه میپرستید قسم، با این پشت گوش انداختن ها،این امروز و فردا کردن ها برای هیچ کس عزیز تر نخواهیم شد؛این روزها همه گرفتار تر از آن هستند که بخواهند ناز دیگری را بکشند،که البته درست هم همین است.هر کس فقط و فقط خودش مسئول است و باید نگران سلامتی خود باشد.فقط خود خودش.

فرناز/ 9:10 شب

دلگرفته  و خسته از روز به این نحسی

 

نظرات ()



یزیدانِ حال را دریابیم...
نویسنده: فرناز نوبری - ۱۳٩٠/٩/۱٦

 

در چنین روزی که بسیاری از عزیزانمان را از دست دادیم.

 که بی انصافانه از دست دادیم.که به ناحق از دست دادیم.

نمیدانم کداممان چه کار مفیدی کردیم یا نکردیم،رگ غیرت کداممان متورم شد یا نشد،

بغض فرو خورده ی کداممان بعد از سی سال شکست یا نشسکست.

و بالاخره از حنجره ی چه کسانی فریادهایی برای رهایی بلند شد یا نشد!

میخواهم بگویم امروز که عاشورای سال نود است،

اشک هایم دیگر برای حسین نیست که برای همکلاسیه شهیدم در عاشورای سال  هشتاد و هشت است،

برای دوستم که قرنیه ی چشم چپش را در آن روز از دست داد،

برای کمر ورم کرده ی  نسرین عزیزم است،

برای کلیه ی بیرون کشیده شده ی زینبم،

برای صورت باتوم خورده ی خواهرم عسل،

 

آری ،درد دارد،

درد دارد که اینها را که شاید میتوانیم قدمی هر چند کوچک برای بهبودش برداریم ، بعد از دو سال فقط به عنوان خاطره ای بد بازگو میکنیم،

ولی بعد از هزار و چهارصد سال هنوز بر سر خود میزنیم و اتومبیل و رخت خود را  گِل مال میکنیم!!!

که چه؟یزید رو لعن بفرست،جشن عمر کُشان بگیر،تا جایی که نفست یاری میکند شمر را دشنام بده ،چه چیزی تغییر میکند؟

زجرشان را دادند،اذیت هایشان را کردند،حکومت را از آنِ خود کردند و یه مَشک آب هم روش! امروز حتی فسیلشان هم باقی نمانده!

تمام شد...

رفت...

هر سال مراسم محرم با شکوه تر،قیمه ها پر گوشت تر ،و برنج ها چرب و چیلی تر میشود،ولی برای کسانی که اجازه نداریم مراسم بگیریم،حتی غیرت نداریم بر سر مزارشان برویم و اگر هم میرویم خیلی کوتاه و با هزار قایم باشک بازی تا مبادا نیروهای .... ما را ببینند و هزار مدل بازجویی و پرس و جو و  غیره!

  امروز با این "روحش شاد" و "خدایش بیامرزد "گفتن ها،

با این سر و سینه زدنهایمان در محرم،

با این لعن نفرینهایمان  به یزید و شمر و امثالهم،

هیچ چیزی را نه میتوانیم عوض کنیم و نه ظلمی را  کمتر.

کاش بدانیم یزیدهای امروز به مراتب پست تر و هزار برابر وحشی ترند!

القصه:

لعنت ها و نفرینها و زور و کتک و چوب و چماق و کلا هر چه خشم در توان داریم برای اینها بگذاریم که الحق بیشتر مستحق آن هستند،حتی شایدمستحق بیشتر و بدتر از اینها،نه،"شاید نه"،حتما بیشتر و بدتر از اینها...

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »