آفتاب های همیشه

سردبیری که در قلب تحریریه اش حضور دارد
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳٠
 

سردبیر هیچ کدوم از روزنامه هایی که می شناسم از لحاظ حضور داشتن در تحریریه مثل جواد دلیری سردبیر روزنامه اعتماد عمل نمی کنن و به تجربه کم من شاید یکی از علل موفقیت امروز او هم همین باشد.
به جرات می تونم بگم جواد دلیری .... تنها سردبیر و و یا حداقل یکی از آن چند تا سردبیری است که برای کاری که با بچه ها دارد در بیشتر موارد خودش بلند می شود و سراغ آن شخص می رود.چند وقت پیش یکی از بچه های روزنامه های صبح ایران را دیدم که دستش شکسته بود.برایم تعریف کرد که سه هفته پس از شکستن دستش،وقتی برای مراجعه به بیمارستان و باز کردن گچ دستش به اتاق سردبیرشان رفته بود،سردبیرش تازه متوجه گچ گرفتگی دست او شده بود.این یعنی اینکه آن سردبیر در سه هفته اخیر حتی به اندازه قدم زدن هم وارد تحریریه نشده و بچه هایش را از نزدیک ندیده است.سردبیر آنها فقط دبیرها را در جلسه شورای تیتر دیده و هر وقت خبرنگاری با او کار دارد باید به اتاقش برود.در روزنامه های دیگری هم که خبر از اوضاع داخلش دارم می گویند همین وضع حاکم است.یعنی سردبیرشان را وقتی می بینند که دارد از اتاقش خارج و یا داخل می شود. سردبیر های روزنامه های دیگر حتی در راهرو تردد هم نمی کنند که بچه ها را ببینند .ظهر می آیند و شب می روند.
اما از وضع اعتماد اگر بخواهم بگویم می توانم قسم بخورم جواد دلیری حتی پرینت خبرهایش را هم خودش می آید و از روی پرینتر بر می دارد و این اتفاق را من هر روز چند بار می بینم.اینکه امروز نوشتن این مطلب به ذهنم رسید این است که امروز حتی او را در آشپزخانه و در حین شستن لیوانش دیدم.حتی به شوخی به دوستانم گفتم شما لیوان خودتان را اینجا چند بار خودتان شسته اید؟
شاید در هر تحریریه ای که نشسته اید و این مطلب را می خوانید فکر کنید دارم از سردبیر خودمان تعریف می کنم و شاید جاهایی کم یا زیاد می گویم،ولی برای  اطمینان به همه حرف هایم می توانید از همه کسانی که در اعتماد هستند بخواهید در مورد صحت و سقم این گفته ها برایتان بگویند.
او آنقدر در میان بچه هایش است که وقتی کسی وارد تحریریه می شود و او را نمی شناسد متوجه نمی شود او سردبیر است و دنبال کسی می گردد که پشت میز بزرگ ریاستش نشسته باشد!
جواد دلیری شاید تنها سردبیری است که هر روز (بدون بزرگنمایی و واقعا هر روز) حداقل یک بار (و بیشتر روزها چند بار)به تحریریه می آید و با هر سرویس حداقل یک بار شوخی و احوالپرسی می کند.کاری که به واقع خستگی را از تن همه بچه ها در می آورد.شکستن دست که هیچ،امکان ندارد جواد دلیری حتی از سرما خوردگی بچه های تحریریه اش باخبر نشود.چون هر روز می بیندشان،هر روز با آنها صحبت می کند و دقیقا مثل بقیه اعضای تحریریه در راهرو ها راه می رود و  به کارهایش می رسد.سردبیر ما در بین خود بچه ها است و از عمق اتفاقات تحریریه اش با خبر است...


 
 
خبرنگاری که به داشتن ادعا معروف است
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱
 


"تو اصلا عددی نیستی که من بخواهم با 13 سابقه کار از روی خبر تو خبر بردارم"
"من بمیرم از روی (اعتماد) خبری رو برنمی دارم و اصلا تو با این سن و سالت در این حد نیستی"
"جناب سرهنگ،شمایی که اومدین نشست برگزار کردین که به من خبرهایی که "اعتماد" طی دیروز و امروز کار کرده را بدهید اصلا در شان من نیست در نشست شما بمانم و من اینجا رو ترک می کنم"
"بچه جون که سر جمع اندازه یک پنجم من هم سابقه نداری ،به جای اینکه لبخند بزنی که همه فکر کنن من دیوانه ام،یاد بگیر دیگه تو کار بزرگ ترت فضولی نکنی"
این جمله ها راخبرنگار حوادث یکی از روزنامه های پر تیراژ در حالی در نشست خبری صبح امروز در نیروی انتظامی بهارستان به من می گفت که با صدای بسیار بلندوبا چهره ای بر افروخته ادا می کرد.طوری که جانشین فرمانده انتظامی غرب تهران،و معاون عملیاتش چندین بار با اشاره مرا به سکوت دعوت کردند و خواستند با او بحث نکنم.او می گفت چرا خبر قتلی که امروز فرمانده انتظامی می خواهد بدهد را تو دیروز داشته ای در روزنامه پنج شنبه کار کرده ای،و چرا خبر کشف 15 کیلوگرم شیشه را چهارشنبه در اعتماد کار کرده ای.هر کاری کردم نتوانستم او را متوجه کنم که اگر خبرنگاری بتواند روابطش را آنقدری قوت ببخشد که خبر را زودتر از رسانه های دیگر از منبع خبر بگیرد اتفاق خوبی است موفق نشدم.زیرا او جلوی همه خبرنگاران رسانه های کشور به اضافه منابع خبر داد می زد و در شان من نبود صدایم را در چنین موقعیتی بالا ببرم.او در آخر کیف صورتی خود را برداشت و گفت نشست را ترک می کند و سی ثانیه بعد برگشت و گفت به احترام جناب سرهنگ عبدالمالکی می مانم!
1:خانم م.م ؛از آنجایی که پیش از این در هیچ برنامه ای شما را ندیده و نمی شناختم،از زمانی که از نشست خارج شده ام تا الان با 5 خبرنگار و 4 دبیر(در حوزه حوادث) در مورد شما صحبت کرده ام تا بلکه بتوانم شخصیت شما رو بشناسم،متاسفانه در این زمان حرف هایی راجع به شما و سبقه کاریتان از همه این دوستان شنیدم که شخصا از اینکه صبح امروز تصمیم داشتم شما رو قانع و متوجه اشتباه تان کنم عذرخواهم.تلاشی بس بیهوده بوده است...
2:بعد از نشست تا الان 3 نفر از خبرنگارانی که در نشست بودند و 2 نفر از منابع خبر با من تماس گرفته اند و از اینکه تا این حد صبوری داشته ام و توانسته ام در جواب توهین های شما احترام نشست را رعایت کنم از من تشکر کرده اند.البته این فقط وظیفه من بود و شخصا موظف بودم نه فقط آبروی خودم،بلکه آبروی "اعتماد" و در اشل بزرگ تر آبروی خبرنگاران را حفظ کنم،که بر سر دو خبر در محضر مقامات انتظامی با شما به جدل نپردازم،اما فکر می کنم از کوره در رفتن بیش از حدتان (اگر چه بار اول تان نبود)اما این بار برای شما بسیار سخت تمام خواهد شد،زیرا این بار خنجر را برای کسی از رو بستید که در کمال آرامش به همه اهدافش می رسد و اهل داد و بیداد نیست.نمونه اش این است که با حرف هایی که به اطلاع رسانی نیروی انتظامی اسلامشهر زدید او هرگز حاضر نیست به شما خبری بدهد و شرایط را بیش از پیش برای خود سخت تر کردید.
*امیدوارم خدا به شما آرامش ،عزت نفس و اندکی حیا اعطا کند.آمین


 
 
به مناسبت روز جهانی ما چپ دستان
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٢
 

هر وقت که نشستیم فرم کنکور یا آزمون های کلاس کنکور پر کردیم گفتن گزینه "داوطلب چپ دست هستم" را حتما تیک بزنید چون  زمان آزمون از این صندلی های یک دسته در اختیارمون می ذارن که به جای اینکه این که برگه مون رو سمت راست بذاریم از اونور جای برگه گذاشتن داره ،مام خوشحال و خندون هر بار علی رغم اینکه همه می گفتن حالا که "داوطلب  چپ دست هستم" رو علامت زدی "داوطلب ناشنوا هستم" رو هم بزن و کلی حرف دیگه از این دوست و اون دوست می شنیدیم پله پله بالا اومدیم و همه فرم ها رو به همین شیوه پر کردیم،ولی شما اگه پشت گوشت رو تاحالا دیدی ما هم چنین صندلی هایی رو دیدیم.دانشگاه هم که خواستیم ثبت نام کنیم باز پرسیدن و باز ما روند اداری کارمون از همه طولانی تر شد اما شما بگو تو دوران تحصیل یک بار که هیچی نیم بار صندلی مخصوص چپ دستان به ما دادن ندادن(از حق نگذریم به عنوان دانشجوری مهمان  یه بار رفتم جای دیگه امتحان دادم اونجا تا دیدن چپ دستم برام صندلی مخصوص آوردن که واقعا و انصافا راحت بودم)
امروز روز ماست و هر چی دوست داریم می گیم پس اینم بگم که ما هم دوست داشتم دنده ماشینمون رو با دست چپ عوض می کردیم،ما هم راحت تر بودیم اگه دسته های برس و شونه برای انگشتان سمت راست طراحی نشده بود و ما که با دست چپ مو شونه می کنیم راحت می بودیم و مخصوصا قیچی و موچین در دست گرفتن که این دو تا کار از  گرفتن رای اعتماد از مجلس سخت تره،حتی دگمه های مخفی لباس ها اگر از اونور دوخته می شد ما هم می تونستیم چهار تا دونه دگمه مخفی رو 10 دقیقه طول ندیم و همه با تعجب نگاهمون نکنن!
پ.ن1:از این دعوای همیشگی بین چپ دست ها و راست دست ها بگذریم و این که چه کسی باهوش تر است ،فقط در جریان باشید که علت داستان باهوش بودن چپ دست ها فقط اینه که پژوهشگران به این نتیجه رسیدند که "از اونجایی که هر طرف مغز که فعال باشه سمت دیگر از بدن فعالیتش کمتره،و همچنین تحقیقات نشون داده نیمکره راست مغز از چپ مغز بهتر عمل می کنه،پس چپ دستان چون نیمکره راست مغزشون فعال تره کمی از راست دست ها باهوش تر هستند.به عبارتی کسی که سمت راست بدنش فعال تره و دست راست هست نیمکره چپ مغزش فعال هست و ما چپ دستان (که معمولا چپ پا هم هستیم) نیمکره راست مغزمون فعاله.
پ.ن2:دلیل نامگذاری این روز جهانی، انتقاد از این است که تمامی ابزارها و امکانات برای راست دست ها طراحی شده اند( مانند صندلی های یک دسته، صندلی راننده در خودروها، قانون های راهنمایی رانندگی، میزهای پر کردن فرم در بانک ها و اداره ها و...) و چپ دست ها را مجبور به کاربرد از دست راست می کنند.
*یک تبریک ویژه می گم به خودم و همه دوستای چپ دستم چون بر خلاف مناسبت های دیگه که اون روز مخصوص خیلی های دیگه است و همه هم به ما تبریک می گن،امروز که روز جهانی ماست و مشخصا برای خوده خوده ماست که کلا جمعیت مون 10 درصد جهان رو تشکیل میده کسی بهمون تبریک نمی گه هیچ وقت.امروز برای ما چپ دست ها از یه جهت دیگه هم روز خاصی هست چون معمولا همه روزهایی که برای ما مناسبتی دارند فقط در ایران روز ماست مثلا روز خبرنگار که 17 مرداد فقط در ایران بهمون تبریک میگن ولی بیست و دوم مرداد ماه برابر با 13 اوت اگر در هر جای دنیا که باشیم و خودکار،قاشق،موبایل رو که دست چپمون ببینن بهمون تبریک می گن و این روز،روز جهانی ماست.


 
 
زوج جوان،در توهم شیشه کودک شان را کباب کرد
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٢
 

پیشاپیش از ناراحت کننده بودن این خبر عذرخواهم ولی چاره ای جز انتشار آن نیست، امید است با پیگیری های خود بتوانیم تلنگری هر چند کوچک به مسئولان این حوزه بزنیم تا برای فاطمه هایی دیگر شاهد چنین اتفاق هایی نباشیم..
خردادماه امسال برای فاطمه 6 ساله در حالی گذشت که تمام بدنش با ذغال های گداخته جراحات بسیار شدیدی دید و یک چشم خود را در چند روز گذشته از دست داد که البته همه این اتفاق ها به لطف پدر و مادرش افتاد.پدر و مادری که هر دو به شیشه اعتیاد دارند و صرفا از روی توهم این جنایت را انجام داده اند.پدر و مادر فاطمه،دقیقا همان لحظاتی که او را بر روی ذغال هایی گذاشته بودند که از فرط گداختگی به قرمزی می زد،این طفل شش ساله را (به گفته خودشان) به شکل یک مرغ دیده اند که متاسفانه تصمیم داشته اند او را کباب کنند.
حالا تمام این ماجرای ناراحت کننده که تا اینجای مطلب با خود کلنجار رفته اید که باور کنید یا نه را در گوشه ای از ذهن بسپارید تا فاجعه دوم را به عرض تان برسانم؛و آن این موضوع است که بهزیستی و نیروی انتظامی و سازمان های مرتبط دیگر هر کدام نیرویی جلوی در اتاق فاطمه در بیمارستان به صورت آماده باش گذاشته اند تا از ورود هر گونه خبرنگار و عکاس به داخل اتاق جلوگیری کنند و بدست آوردن اطلاعات را تا آنجا که توانسته اند نا ممکن کرده اند .حتی برای اینکه یک وقت برای سازمان شان بد نشود و این سوال برای عموم پیش نیاید که اساسا چرا دو معتاد به شیشه فرزندی را نگهداری می کنند و حضانت این کودک از آنان گرفته نشده است آمده اند می گویند این بچه با ته سیگار سوزانده شده؟؟؟؟؟
به اعتقاد من تنها حرفی که اینجا مصداق ندارد بی رحم بودن پدر و مادر و خشن بودن و حرف هایی از این دست است.این حرف ها که چطور پدر و مادر دلشان آمده چنین بلایی به سر کودک شان بیاورند در شرایط و حالات عادی افراد مصداق دارد،نه زمانی که از روانگردانی به نام شیشه استفاده کرده اند،روانگردانی که فرد حتی به خودش هم رحم نمی کند و اط پشت بام برج مسکونی (با توهم اینکه قادر است پرواز کند) خود را پرت می کند پایین.بهتر است پس از بهزیستی و حمایت از حقوق کودکان و ... برویم کمی هم به پلیس مبارزه از مواد مخدر فشار وارد کنیم که شمایی که چپ و راست آمارهای فضایی افزایش قیمت شیشه و کاهش N درصدی دسترسی به شیشه ارائه می کنید زمان جزغاله شدن فاطمه دقیقا کجا بودین و این همه شیشه های(به قول شما چند میلیون تومانی) تلنبار شده در خانه این فرد که وضع مالی خوبی هم ندارد چکار می کرده؟
*صرفنظر از اینکه روزنامه "اعتماد" فردا چطور توانسته از این کودک خبر و عکس داشته باشد،برای خواندن کامل این خبر به لینک زیر بروید.
*پس از دیدن آثار دندان و تکه های وسیع سوختگی بر اثر ذغال بر روی بدن کودک اگر توانستید دلیلی پیدا کنید که چطور ممکن است همه این آثار (به قول آن آقای مسئول) بر اثر سوختگی ته سیگار باشد حتما ، لطفا مرا هم قانع کنید...
.
.
.
حال فاطمه اصلا خوب نیست، برایش دعا کنیم...
.
.
.
http://etemadnewspaper.ir/Released/92-04-22/93.htm 


 
 
روزی به نام من...
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٩
 
 

یه وقتایی هم هست که آدم همه چیز رو خوب و قشنگ می بینه،سعی می کنه اول اون به همه سلام کنه،همه رو دوست داره و حتی به کلاغی که تو تراس نشسته هم لبخند می زنه،شخص مذکور وقتی میره جلوی آینه از قیافه خودش راضی هست و بنظرش لباسش خیلی بهش میاد (لباسی که دو ساله داره می پوشه)،این فرد حاضره برای همکاراش بدون غر زدن چایی بریزه و به دوستانش بدون بهونه شیرینی بده،اینجور وقتا حتی این بخش از آهنگ مهستی "گل توی گلدون داره می میره،راه نفس رو بغض دیدار به تو میگیره " هم دیگه نمی تونه یه گره گنده به اسم بغض تو گلوت بذاره.حتی پیگیری خبر کشته شدن مرد جوان هم نمی تونه این خوشی رو ذایل کنه.
این روزا اصلا بی دلیل قشنگه،حتی دلتنگ کسی هم باشیم اون دلتنگیه واسه آدم شیرینه،انگار که خدا همه بنده هاش رو ول کرده نشسته هر چی آرامش و انرژی داره رو از اون بالا فقط تالاپی میفرسته واسه تو .اصلا شاید هم اون بالا نباشه،اینجوری که من دارم می بینم انگار همین دو و برا نزدیک به من نشسته و هی میگه هر وقت کافی بود بگو من برم !
این روزا بنظر من روز خود اون آدمه.من این روز رو به نام خودم می شناسم و از امسال سعی می کنم همیشه روز نهم تیرماه برای خودم سالگرد خوشی بگیرم و به همین مناسبت عزیزانم رو به یک شام عالی مهمان کنم، بلکه حداقل یک روز در سال بتونم بی دلیل خوش باشم،در روزی به نام خودم...
 

 
 
بهترین و بدترین لحظات زندگی‌ام در زندان بود
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۱
 

13سال از بهترین دوران زندگی‌اش را در زندان بود. 13 سال متوجه نشد زندگی چیست، آرامش کجاست و در کنار خانواده بودن چه طعمی دارد. حالا همه اینها را به دست آورده ولی به قیمت از دست دادن 13 سال از بهترین دوران زندگی‌اش. به قیمت ندیدن و حضور نداشتن در مراسم ختم عمو و خیلی از عزیزان دیگرش، نبودن در عروسی پسرخاله‌یی که با او همبازی بود و خبر نداشتن از اوضاع خانواده‌اش. خانواده‌یی که در فقر به سر می‌برد و او 13 سال پیش برای بیرون کشیدن‌خانواده اش از آن شرایط تن به ازدواج با مردی داد که 12 سال از پدر خودش بزرگ‌تر بود.

پ.ن:کبری رحمانپور نه از دیار دیگری آمده و نه خشونت را بلد است،او فقط در بدترین شرایط زندگی در کنار بدترین و سخت ترین آدم ها بُرخورده و آنقدر از آنان زخم خورده و جفا دیده که در نهایت کاری کرده که شاید همه ما نیز در چنین شرایطی همان کار را انجام بدهیم.ضمن اینکه افرادی هم بودند که در آن روزها برای ارتقا رتبه و مقام خود شان سعی در حاد کردن و پیچیده نشان دادن پرونده او داشته اند و همان آدم ها روزگارش را سیاه کردند، ولی کبری بر خلاف ظلمی که بهش شده، آنها را بخشیده و دوست ندارد اسمی از آنها بر سر زبان ها بیفتد.

 

1:گفت و گو با او بیش از پیش مصمم ترم کرد که برچسب قاتل را از روی متهمان به قتل بردارم و از دید بالاتری به آنها نگاه کنم.کبری 13 سال پیش مرتکب اشتباهی شده که تاوان این اشتباه را بیش از آن که باید،پرداخت کرده و حالا دیگر وقت تجربه کردن آرامش است.کبری آنقدر رئوف است که حتی هنگام بازگوی خاطرات مشترکش با شهلا جاهد به پهنای صورتش اشک می ریخت ...کبری عین خود ماست.همه ما...

2:خوشحالم دوستی به مهربانی کبری یافته ام و ناراحتم برای همه آن خبرنگارانی که هنوز هم پس از اثبات خیلی اشتباهات و ناحقی ها در پرونده کبری،هنوز هم در تیترهای خود با نام "عروس سیاه بخت" از او یاد می کنند و آزادی اش را با او جشن نمی گیرند! از یافتن دوستی به سادگی کبری بی اندازه خوشحالم...

3:گفت و گوی "اعتماد" با کبری که در فضایی صمیمی در منزل ساده پدری او انجام شد را در روزنامه 21 خردادماه بخوانید.

لینک گفت و گو در "اعتماد"

http://etemadnewspaper.ir/Released/92-03-21/97.htm


 
 
کِلاپ چه بدی داشت که یک بار نخوردی؟
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٩
 

داستان های باور نکردنی:
این داستان:کِلاپ چه بدی داشت که یک بار نخوردی؟

هرگز دلم نخواسته پسر باشم به جز یک مورد.  صریح مطلب نوشتن در فیس بوک!
هر وقت به این جور موارد بر میخورم فکر می کنم کاش پسر بودیم.پسر بودیم و می تونستیم تو اینجور پست ها مثل پسرا چارتا فحش آبدار هم بدیم که حق مطلب ادا بشه.
ولی فعلا که نیستیم.پس دهنمون رو می بندیم و با اصول رعایت ایمنی که النگوهامون آسیب نبینه و خدای نکرده نشکنه فقط ماجرا رو روایت می کنیم.
نمی دونم اونی که میشینه تعیین می کنه چه اتفاقی تو چه ساعتی از زندگی ما باید بیفته(حالا فرشته سمت چپ و راستش به کنار) آیا مثقالی شعور براش تعبیه نشده که همه اتفاق های ناخوشایند رو نباید تو یه روز قرار بده؟اصلا اتفاق خوشایند و ناخوشایند براش تعریف شده؟
شما حساب کن بعد از اینکه با یک تلفن مسخره کاری با ناراحتی از خواب بلند میشی و 12 دقیقه ت صرف این میشه که به کارشناس حقوق مملکت توضیح بدی چرا مطلبش امروز چاپ نشده و دَبِل چیه و صفحه لایی به چه کار می آد،این تموم می شه و در راستای اینکه باید بالاخره بلند بشی و بری سر کار وزندگیت،به هر جون کندنی هست با کاردک خودت رو از رو تحت جمع می کنی و شیر رو میذاری داغ بشه .آقا داغ شدن شیر همانا و پخش شدن آهنگ rain over me پیت بول از پی ام سی همانا.خب شما باشی میری اون رو ببینی یا عین احمقا زل می زنی به قابلمه شیر؟آفرین.منم همین رو میگم.پس زل زدم به قابلمه شیر که ناغافل سر نره!
درسته داشتم شیر رو نگاه می کردم ولی فقط به جان خودم فقط 30 ثانیه رفتم یه تیکه ش رو ببینم و زود برگردم ولی اون قابلمه حاوی شیر، انقدری شعور نداشت که به احترام اون دقایقی که بهش زل زده بودم که هیچ کدوم از شماها این کار رو نمی کنید حرمت بذاره و سر نره و بدون توجه به این موضوع که دقیقا 12 ساعت پیش گاز رو پاک کرده بودم خودش رو ول کرد رو تمام گاز و زندگی رو به گند کشید.
راوی که خودم باشم می گه همینجوری داشتم بین لایه های شیر روی گاز که حالا دیگه زرد شده بود به حقیقت داشتن مقوله ای به نام شانس فکر می کردم که برادرم زنگ زد و گفت: "اون مدارکی که برای فلان کار دادی ناقص هست و فقط تا دوشنبه میتونی برطرف کنی".گفتم پس خبرم دو تا تخم مرغ بشکونم بخورم و برم دنبال جور کردن نقص پرونده م.با این امید تخم مرغ رو انداختم تو ماهیتابه و نمک رو برداشتم.غافل از اینکه ظرف نمک رو یه نامسلمونی باز کرده بود و فقط درپوش رو روش قرار داده بود ونپیچونده بود که در ظرف کاملا بسته بشه،خب پر واضحه که چه اتفاقی رخ داده.ظرف رو بر عکس کردم که از تو اون سوراخاش دو تا دونه نمک بریزه رو این تخم مرغا که در ول شد و کل ماهیتابه شد دریاچه ارومیه در این روزها.اونجا بود که با خودم فکر کردم "کِلاپ چه بدی داشت که یک بار نخوردی"؟
در همین راستا سوییچ رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.اون بنده خدایی که قراربود مدرک ما رو بده فک و فامیلش سَقَط شده بودن و رفته بود دهاتشون.دیگه کم کم داشتم دور وبرم رو خوب نگاه می کردم که هر جور شده دوربین مخفی رو پیدا کنم که چراغ بنزینم روشن شد.همونطور که داشتم تلفنی با دوستم غیبت بخت و شانس و اقبالم رو می کردم،پلیس به علت استفاده از تلفن همراه متوقف م کرد و با کلی تخفیف 15 تومن جریمه کمربند نوشت.
دیگه جست و جو برای پیدا کردن دوربین مخفی به هر شکلی شده ادامه داشت که تو صف پمپ بنزین شریعتی یه دختر هف هش ساله اومد گیر داد که ازین دعاها ازم بخر.هی گفتم نمیخوام هی گفت اگه نخری مامانت خره،بابات خره،گفتم می خواستم بخرم ولی حالا که بی ادبی کردی نمی خرم آقا هنوز حرف تو دهنم بود و خوشحال بودم اگه تونسته باشم ارشادش کنم و ازم عذرخواهی کنه، ازش بخرم که یه آب دهان حجیم انداخت رو مانتوم و دوید بین ماشینا و رفت...
و من همچنان دنبال دوربین مخفی بودم که اگه پیدا نشه حداقل دو لیتر بنزین گیر بیارم خودم رو آتیش بزنم که نه دوربین پیدا شد و نه بطری پیدا کردم یه ذره بنزین بگیرم...

پ.ن اول:این ماجرا واقعیست
پ.ن بعدی:اصلا فکر نکنید ماجرای پنج شنبه ای که گذشت به همین جا ختم شده ولی همه چیز را هم که نمی شود گفت!
پ.ن آخر: این ماجرا مصداق همون ضرب المثلیه که می گه: سه پِلِشک آید و زن زاید و مهمان ز در آید... 

 

 


 
 
چهارمین روز مادر هم بی او گذشت
نویسنده : فرناز نوبری - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۱
 

دلم تنگ شده اما عادت نکردم هنوز،چهار بار روز مادر آمد و رفت،باز به نبودنت عادت نکردم.
امروز چهارمین روز مادری است که کسی را ندارم بهش تبریک بگویم،یا بخواهم هدیه ای بدهم و او بگوید :"داشتن دختر به این خوبی خودش بزرگ ترین هدیه ست عزیزم" و مهربانانه این جمله را در روز مادر همه سال های عمرش تکرار کرد.
چهارمین روز مادر هم بدون وجود تو آمد،ماند و حالا  با غروب خورشید کم کم در حال رفتن است، و من هنوز هم کسی را ندارم که دستانش را ببوسم ،هنوز هم کسی نیست روزش را تبریک بگویم ،چهارمین روز مادر بدون تو سپری شد و من  و اشک هایم هنوز در فولدر عکس هایت پرسه می زنیم و احمقانه به این می اندیشیم که شاید عکسی از تو در جایی باشد و پنهان از چشم های من...
ناراحت نیستم،حتما یک جایی،یک کاری انجام داده ام که امروز لیاقت در کنار تو بودن را ندارم.
غصه نمی خورم و محکم هستم،می خواهم برای یک بار هم که شده حرفت را گوش کنم و  در این روز به جای خریدن هدیه،به قول خودت "دختر خوبت باشم و بزرگ ترین هدیه برای تو" امیدوارم دختر خوبت باشم.
اشکالی ندارد،باز هم  برای چهارمین بار دلم را به بوسیدن دست مادرت خوش می کنم و لحظه ای که هر دو دست مادربزرگ از اشک چشمانم خیس شد با خود می گویم:خدایا،چقدر بوی دست این مادر و دختر به هم شبیه است...


 
 
← صفحه بعد